#_نبض_احساس_پارت_415
_سلام
_سلام بياتو
نگام افتادبه دخترجووني که روي مبل نشسته بودوداشت منوبراندازميکرد.
روبروي دخترجلوي ميزرئيس نشستم.
_خب وفاجان کاراچطوره؟
_اتفاقامنم خواستم همين الان بيام گزارش کاربدم.دستگاه جديدرسيدوکار باهاش روشروع کردن.همونطوري که فکرشوميکرديم دستگاه خوبيه وخيلي به پيشرفت کارخونه کمک ميکنه.
_خوبه....وفاجان راستش يه زحمتي برات داشتم
_درخدمتم جناب پارسيان
_ازت ميخوام به اين دخترگل باباکه قدم روي چشم ماگذاشتن واومدن اينجاکارخونه رونشون بدي.خيلي دوست داره کارخونه روبگرده منم امروزوقت ندارم اين شدکه مزاحم توشدم.
نگاهي به دخترکه داشت بالبخندوعشق به پدرش نگاه ميکردنگاهي انداختم.دخترخوشگلي بود.لاغراندام وقدبلند.پوست سفيدي داشت وموهاش طلايي بود.
_خواهش ميکنم اين چه حرفيه.من درخدمتشون هستم.
آقاي پارسيان روبه دخترش گفت:فرنازجان وفاخان مديرناظرکارخونه هس.يه جورايي ميشه گفت دست راست منه نباشم همه کارارو دوششه.شيطوني نکن ووفارواذيت نکن.
romangram.com | @romangram_com