#_نبض_احساس_پارت_423
وحيدبانيشي باز:منم همينطور
شيطونه ميگه جفت پابرم توشيکمش.دخترمردمودرسته قورت داد.إإإ پسره پروداره چجوري نگاه ميکنه.ازقصداومدم روبروي فرنازايستادم تاجلوي ديدوحيدروبگيرم.
_بفرمايين درخدمتم.
فرناز:خواستم بگم شب بابچه هاميريم سينما اگه خواستين بياين.
_جدي؟چه خوب؟منم خيلي وقته سينمانرفتم.
وحيد:ميشه منم بيام.
نگاهي بهش انداختم.خرمگس که ميگن همينه ها.
بالبخندي ساختگي وباحرص گفتم:وحيدجان شمافردامگه امتحان نداري؟درضمن مامان خونه تنهاس
وحيد:اولاامتحان فرداروقبلاخونده بودم بعدشم مامان امشب ميره خونه خاله.
پروکه ميگن همينه.ديگه بيشترازاين نميشدحرف بزنم.
فرناز:پس شب جلوي سينماميبينمتون.
_اگه ميخواي بيايم دنبالت؟
romangram.com | @romangram_com