#_نبض_احساس_پارت_413

سايه:هيچي همينجا

_سايه خوبي؟احساس ميکنم چيزي روازمن پنهون ميکني.

سايه خنديدوگفت:نه باباديوونه

سپهراومدوگفت:سايه جان بچه هاکارشون تموم شده اگه ميخواي ديگه کم کم بريم.

_کجابرين؟شماکه تازه اومدين

سپهر:بازميايم البته اگه مزاحم نباشيم.

_نشنيده ميگيرم اين حرفتو.

سايه:حرف واسه گفتن که زياده ولي بايدبريم

بغلم کردوگفت:مواظب خودت باش نازنين باشه؟

ازش جداشدم وگفتم:باشه توهم همينطور

بعدازخداحافظي که برام خيلي سخت بوداونارفتن ومعلوم نبودديگه کي هموخواهيم ديد.خداروشکرآيهان وآيسان هيچ سوالي نپرسيدن وحالموميفهميدن ولي مطمئنم که توي يه فرصت مناسب ميان پيشم تادليل رفتاراي امروزم روبپرسن ومن نميدونم اون روزچي بهشون بگم.

***********

romangram.com | @romangram_com