#_نبض_احساس_پارت_408


آيهان:مامان...

_برميگردم...

رفتم توي دسشويي.اشکام سرازيرشده بودن کمبودنفس داشتم وبرام نفس کشيدن سخت بود.آب سردي به صورتم زدم وپشت گردنم روبادست خيسم خنک کردم.يکم که حالم بهترشدبرگشتم.مثه اينکه پسرشون ساواش اومده بود.پشت به من روي مبل نشسته بود.همراهش يه دخترجوونيم بود.هرچقدرکه نزديک.ترميشدم قلبم تندترميزد.رسيدم بهشون.

احساساتم روپنهون کردم وبالبخندسلام کردم.

ازجاشون بلندشدن.دخترجوون زودترازمن برگشت وبامن سلام واحوال پرسي کرد.پسرپشت به من ايستاده بود.

سپهر:ساواش پسرم خاله نازنين که ميگفتيم ايشونه...

پسرجوون وقدبلندبرگشت طرفم.وا ي خدا ي من اين چه حسيه که تو ي دلمه...تو ي دلم آشوبه.سيخ شده بودم سرجام.چشماي اين پسره مثه چشما ي ساواشم بودآبي به رنگ درياوآسمو ن ...

نزديکم شد.اونم حال عجيبي داشت که نميفهميدم بخاطرچيه.دستشودرازکردطرفم.

باصداي لرزوني گفت:سلام خاله...

همديگروبغل وروبوسي کرديم.چقدبوي اميرم روميداد.دلم نميخواست ازآغوشم جداش کنم.

سايه:نازنين اين پسرم ساواش اينم نامزدش ساراجون


romangram.com | @romangram_com