#_نبض_احساس_پارت_409

_خوش اومدين....

نشستيم روي مبل.درتموم اين مدت نگاه هاي پنهون ساواش روروي خودم حس ميکردم.اين پسرمنوعجيب يادساواش مينداخت.چشماش همون پاکي ومعصوميتي که ساواشم داشت روداره.بعدناهاردوباره دورهم جمع شديم ونشستيم.بچه هادرموردکارحرف ميزد.

سامي:آيهان اين داداش من يک صدايي داره يک صدايي داره که بياوببين.ساواش گيتارم ميزنه.زن داداش،سارا،هم ويالون ميزنه.

آيهان:چه خوب پس گروهمون تمومه ديگه.ساواش نميخواي به ماهم افتخاربدي تااون صداتوبشنويم خيلي کنجکاوشديم.

ساواش:چراکه نه...

ازجاش بلندشد.ازپشت چقدشبيه اميربود.ساواشم اگه زنده بودوبزرگ ميشداين شکلي بود؟چقدجاي خاليشون حس ميشه.کمي بعدساواش باکيف گيتاروويولن سارااومد.ويولن روداددست سارا.گيتارشم ازکيفش درآورد.

ساواش:اول ساراويولنش روبزنه تاشماکاوشوببينين بعدمن شروع کنم.

آيسان:اخ جون اجراي زنده ومجاني...

همه خنديدن.ساراشروع کردبه ويولن زدن.درتموم اين مدت نگاه ساواش به ساراونگاه من به ساواش بود.چه باعشق نگاش ميکرد.مثه نگاه امير....بادست زدن بقيه منم به خودم اومدم ودست زدم.حالانوبت ساواش بود.گيتارش روبازشت خاصي گرفت بغلش.قبل ازاينکه شروع کنه نگاهي بهم کرد.نميدونم توي نگاهش چي بود.نگاهم روازش دزديدم.چون ميترسيدم ازتوش همه غم دلموروبخونه.اميرميگفت چشات همه چيولوميده.صداي گيتار توي فضاپيچيد.

سارا:طلوع خورشيدرومثه بهشت ميدونن

Cennettir dediler güneşin dohdunu

ساواش:ولي من رسيدن به توروبهشت ميدونم

romangram.com | @romangram_com