#_نبض_احساس_پارت_407

سپهرادامه داد:ماازپرورشگاه يه پسربچه روبه فرزندي قبول کرديم.

_جدي؟

سايه:آره...

_خب کي هس؟

سايه:الان ميادميبيني.همسن ساميه واسمش...

_اسمش چي؟

کمي سکوت کردن وبعدش سپهرگفت:اسمش ساواشه...

باتعجب نگاش کردم.

_چي ساواش؟

سايه:ببخشيدنازنين اگه ناراحت شدي.

ساواش....پسرمن....ساواشم که اگه الان بودميشدهم سن وسال سامي...شايداگه الان بودن اين سختي وبدبختي نميکشيديم...شايداگه بودن ماالان خوشبخت بوديم....اشک توچشمام جمع شده بود...

_ببخشيدمن الان ميام....

romangram.com | @romangram_com