#_نبض_احساس_پارت_402
شهاب:نازنين يه فرصت ديگه بهم بده...بامن ازدواج کن نازنين
دهنم ازتعجب بازمونده بود.ازبهت که اومدم بيرون زدم توي گوشش وگفتم:اين دفعه نشنيده ميگيرم دفه بعدهم تکرارنشه حالاهم ازخونه من بروبيرون
شهاب:نازنين قول ميدم خوشبختت کنم هم ازخودت هم ازبچه هات مواظبت ميکنم واسشون پدري ميکنم.قول ميدم اب تودلت تکون نخوره دردهن مردمم ميبنديم اين بچه هام احتياج به يه پدردارن چراميخواي بزاري يه عمرباحسرت داشتن پدرزندگي کنن؟بهم اين فرصتوبده نازنين
نميدونستم چيکارکنم....يه وردلم ميخواست به خاطربچه هاقبول کنه وطرف ديگه بخاطرعشقم اميرنميزاشت.اين موضوع روبابابا درميون گذاشتم ولي اون شديدمخالف بود.به شهاب گفتم که نه دليلش روپرسيدمنم گفتم اولش باباراضي نيس بعدم که من نميخوام بعداميردوباره ازدواج کنم
گفت:اگه بابات راضي شه قبول ميکني؟
_شهاب...
شهاب:قبول ميکني يانه؟
_نميدونم شايد
شهاب:باشه پس من اين بهونه روهم ازبين ميبرم بابابات حرف ميزنم تاراضيش کنم لازم باشه شب وروزجلوخونش ميشينم تارضايت بده.چندروزي ازشهاب خبري نشدباباچندبارگفت که جلوي درمنتظره تارضايت بدم.يه روزبابازنگ زدوگفت که ميخوادبراي ديدن نوه هاش وحرف زدن بامن بيادخونم ولي اونم مثه اميررفت وهيچ وقت برنگشت.يه ماشين موقعي که بابامي خواسته ازخيابون بگذره بهش ميزنه ودرميره اونم تنهام ميزاره وميره.بعدازچهلم باباوبااصرارزيادشهاب باهم ازدواج کرديم.شهاب ميگفت بهتره که ازاين شهربريم به خاطرحال من ميگفت دلم نميخواست ازشهري که عشقم توش نفس کشيده برم ازشهري که همه خاطراتمون همونجابودولي شهاب تونست راضيم کنه ورفتيم بابلسر.يه ويلاي خيلي قشنگ گرفته بودوهمونجازندگي ميکرديم.شهاب پدروهمسرخوبي بود.همه تلاشش روواسه خوشبختيمون ميکرد.بچه هاباباصداش ميکردن.ته دلم راضي نبودم ولي کاريش نميشدکرد.شهاب که اين وسط گناهي نداشت اون فقط تلاش ميکردتاخوشبختمون کنه.وقتي اين همه تلاش شهاب روميديدم خجالت ميکشيدم براي همين يه روزتصميم گرفتم که عشق اميررويه گوشه ازقلبم تاابدنگه دارم وشهاب روهم دوست داشته باشم وخانومش باشم.رفتارمنم باشهاب ديگه مثه قبل نبودوسردي گذشته رونداشت زندگيمون خوب بودومن همه اينارومديون شهاب بودم.نيماورها صاحب يه دختربه اسم فرناز،سعيدوهستي دختري به اسم متينا،امين وغزل هم ديگه بعدعسل بچه دارنشدن،پنداروبهاربعدآرمين صاحب يه دختربه اسم آرميناشدن،سپهروسايه هم سه تابچه به نام هاي سامي،ماني وآني دارن.حتمااوناهم خيلي بزرگ شدن.چقددلم براشون تنگ شده.آخرين باري که ديدمشون پونزده سال پيش بود.ساواشم اگه الان زنده بودميشدبيشت وسه ساله....بيست سال ازنبودشون ميگذشت....پنج سال ازازدواج من وشهاب گذشته بودوزندگيمون خيلي خوب بود.من شهاب رودوست داشتم ولي نه مثه امير.شهاب يه نمايشگاه اتومبيل داشت وضعش خيلي خوب بودونميزاشت هيچ کم وکسري داشته باشيم.يه روز....
آيهان:مامان؟کجايي؟
ازخاطرات اومدم بيرون.ازوقتي که رفتن توبالکن نشسته بودم.هواتاريک شده بود.چراغاروهم روشن نکرده بودم.
romangram.com | @romangram_com