#_نبض_احساس_پارت_401
شهاب:ممنونم نازنين...ممنونم...ماشين من يکم پايين تره بريم يه کافي شاپ تاراحت ترحرف بزنيم.
باهم رفتيم کافي شاپ.هردومون سفارش قهوه داديم وقهوه من مثه اين يک ونيم سال تلخ بود.مثه زندگيم...
_خب گوش ميدم.
شهاب:نميخوام ازاولاي زندگيم بگم وسرت رودردبيارم چون همشوخودتم ميدوني.بزارازکارم واون اتفاق بگم.وقتي ازايران رفتيم وضع باباخيلي بدبوددوبارم سکته کرده بود.وضع خانوادمون اصلاخوب نبودومن شب وروز خودموسرزنش ميکردم ازاينکه چراکاري ازدستم برنمياد.ازيه طرف خانوادم ازيه طرف دوري ازتوهمه وهمه بدروم فشارمي آورد.يه شب که اعصابم خوردوحالم داغون بودرفتم بار.اونجابايه دختربه اسم سانازآشناشدم.برام اصلامهم نبودوتوجهي بهش نميکردم امااون هي دنبالم بودوازکنارم جم نميخورد.اون شب تاخرخره خوردم ومست مست شده بودم.تعادل درست وحسابي نداشتم.سانازبهم گفت که منوميرسونه منم اونقدري مست بودم که هيچي نميفهميدم.صبح فرداش که بيدارشدم ديدم که توي خونه سانازم وشب...شب...
آهي کشيدودوباره ادامه داد:حالم داغون بود.حتي توان زنگ زدن به توروهم نداشتم پشت تلفن هم ازت خجالت ميکشيدم واسه همين زنگ نميزدم ازتوهم خبري نبود.يه هفته بعدش سانازنميدونم چجوري پيدام ميکنه وبهم گفت که بارداره.ديگه ازاين بدترنميشد.من بهش گفتم که يکي ديگه رودوست دارم اونشب فقط يه اشتباه بوده بهتره اين بچه روبندازه ولي اون قبول نکردوگفت که عاشقم شده وخيلي دوسم داره من قبولش نکردم ولي رفت وبه پدرش گفت.باباش ازاون کله گنده هابودوبهم گفت اگه بادخترش نامزدنکنم يه بلايي سرخانوادم مياره منم ازترس جون خانوادم مجبورشدم به مامان بابابگم که عاشق شدم وميخوام باسانازازدواج کنم اولش باورشون نشداخه ميدونستم که من چقددوست دارم وعاشقتم.ولي کم کم تونستم متقاعدشون کنم.من وسانازنامزدکرديم وباباش منواوردتوي کاروکاسبي خودش.کارخونه ساخت قطعات کامپيوترداشت.من وباباهم وارداين کارشديم.امااونادرظاهرکارشون اين بوددرصورتي که کاراصليشون قاچاق موادمخدروانسان ودزدي وهرخلاف ديگه اي که فکرشوکني.وقتي اين ماجراروفهميدم اوناهم ازترس اينکه لوشون ندم منووارداين کارکردن.زيرهمه برگه هاامضاي من بود.برگه هايي که من فک ميکردم براي اوردن دستگاه هاي لازمه درصورتي که اينطورنبود.اين دفه هم تهديداشون شروع شدومنم واردکارشون شدم.دلم واسه توخيلي تنگ شده بودبراي همين تصميم گرفتم که به يه بهونه اي برگردم ايران.بهونمم زدن يه شعبه ديگه ازکارخونشون توي ايران بوداوناهم قبول کردن وبايه سرمايه اي منوفرستادن ايران.سانازم موندهمونجا.
نميدونم ازکجاولي سانازميفهمه که من دارم ازدواج ميکنم وبعدش ميادايران وبقيشوهم که خودت ميدوني.اون تيرازنزديکي قلبم عبورکرده بود.باباي سانازوقتي همه چيوميفهمه کاري ميکنه که همه فک کنن من مردم ومنوميبره خارج.ميترسيده لوشون بدم.پنج ماه توي کمابودم وقتي هم که بيدارشدم نميتونستم راه برم.سالهاطول کشيدتادوباره بتونم سلامتيموبدست بيارم.کاراکه روبه راه شدتصميم گرفتم بيام سراغت.کلي دنبالت گشتم تااينکه پيدات کردم.اتفاقايي که برات افتاده روهم ميدونم وواقعامتاسفم وتسليت ميگم.معلومه که خيلي دوسش داشتي که حال وروزت اينجوريه.
_اره خيلي دوسش دارم وتاابدخواهم داشت
شهاب:خوش به حالش...نازنين منوميبخشي؟
_من بخشيدمت...خيلي وقته
شهاب:توخيلي خوبي نازنين هميشه درحقم لطف کردي ولي من...
_بسه شهاب تمومش کن.گذشته هاگذشته بهتره ديگه زندگيتوکني.
ازاون روزبه بعدشهاب بيشتراطرافم بودوباهربهونه اي ميومدکنارم.مردمم که منتظرن تادهنشون بازشه.يه روزکه اومدخونم بهش گفتم:شهاب نيازي نيس که بابهونه هاي مختلف مياي اينجااين مردم خودشون به اندازه کافي حرف ميزنن دلم نميخوادخودم حرف بزارم تودهنشون
romangram.com | @romangram_com