#_نبض_احساس_پارت_396
امير:نوکرتم داداش...
پندار:من پولشوالان ميدم بعداسندميزنيم.
امير:باشه
همشون ميدونستن که اميراهل پول قرض گرفتن نيس واسه همين حاضر ميشدن حداقل باخريداون چيزايي که ميخواست بفروشه بهش کمک کنن.دوميلياردوبافروش همه اون چيزايي که داشتيم تونستيم جورکنيم.تاکيدکرده بودن که به پليس خبرنديم.اميرم هرسري ميگفت که اگه کسي به پليس خبربدهبامن طرفه.بالاخره اون روزرسيد.هواازصبح ابري وگرفته بود.دل منم بدشورميزد.
_اميرمواظب خودت باش زودبرگرد
امير:باشه عشقم نگران نباش باپسرمون ميام.
محکم بغلش کردم.اونم بغلم کرده بودوميبوسيدم.انگارکه اين اخرين باري بودکه هموميديديم.ولي نه اميربرميگرده باپسرمونم برميگرده.منوازخودش جداکردپيشونيش روجسبوندبه پيشونيم وگفت:نازنين...عشقم...نفسم....عمرم...خيلي دوست دارم...اينوهيچ وقت هرچي شدفراموش نکن.
_هييييش اينجوري نگو اميرتوبرميگردي توقول دادي که تااخرباهام باشي واززبون خودت بشنوم که دوسم داري.
امير:اره عشقم حالاحالاهابيخ ريشتم.
خنديدمنم خنديدم.دلم نميخواست بره حس ميکردم اتفاقي ميفته.ولي بايدميرفت.سخت بودولي بالاخره ازهم جداشديم.موقع خارج شدن ازدرايستادودوباره بهم نگاه کرد.سعيدوسپهروپندارونيماوامين باهاش رفتن پايين.امين ماشينش رودادتاباهاش بره.دروکه بست رفتم طرف پنجره.اشکام پشت سرهم ميريختن رسيدپايين.منوديدکه دارم نگاش ميکنم.لبخندي زد.به روش لبخندزدم.برام دست تکون داد.براش دست تکون دادم.سوارماشين شدورفت.
سايه:نازنين گريه نکن اميروساواش سالم برميگردن.
romangram.com | @romangram_com