#_نبض_احساس_پارت_397
غزل:سايه راست ميگه نازنين اينجوري خودتوازبين ميبري.
برگشتم طرفشون.اشکاموپاک کردم وگفتم:دلم بدشورميزنه.حس ميکنم قراره اتفاق بدي بيفته.
رهااومدطرف.دستاموگرفتومنوروي مبل نشوند.
رها:عزيزدلم به دلت بدراه نده همه چي درست ميشه دوباره مثه قبل ميان پدروپسرباهم دعواميکنن کشتي ميگيرن بازي ميکنن
ازياداوري کارايي که ساواش واميرانجام ميدادن لبخندي اومدروي لبام.
همه دورهم جمع شده بوديم ومنتظرخبري ازاميربوديم.هواتاريک شده بود.ازرفتن اميرپنج ساعت ميگذشت.بارهازنگ زديم به گوشيش ولي"دستگاه مشترک موردنظرخاموش ميباشد"
سپهر:لعنتي چراخاموشه؟!
ديگه کم کم داشتم مطمئن ميشدم که اتفاقي افتاده.خدايانه...عشقمو،پسرمو،خوشبختيمو،زندگيموازم نگيرخدا....خدايامن که قدرداشته هاموميدونستم....خدايامن که روزي هزاربارشکرت ميکردم....خدايااين ظلم رودرحقم نکن خدا....نکن....قاب عکس سه نفره من واميروساواش که بزرگ روي ديوارنصب شده بوديهوافتادپايين...صداي رعدوبرق همه جاپيچيدوبارون تندتندشروع به باريدن کرد...دلم گواه اتفاقاي خوب رونميداد...سرم گيج ميرفت....ازجام بلندشدم....رفتم طرف قاب عکس....خواستم خم شم وبرش دارم که چشمام سياهي رفت ودنيادورسرم چرخيدوفقط لحظه اخر صداي مبهم اطرافيان بودکه اسمموصداميکردن....
**********
توي بالکن نشسته بودم وقهوه ميخوردم وبه منظره زيباي درياوآسمون ابري نگاه ميکردم.از پشت بغلم کرد.دستاشودورگردنم حلقه کردوازروي گونم بوسيد.لبخندي نشست روي لبام.
_چي شده يهوابرازاحساسات ميکني؟
آيهان:دلم واست تنگ شدمامانم.
romangram.com | @romangram_com