#_نبض_احساس_پارت_395
_دو ميليارد؟؟
امير:غصه نخورعشق من قول ميدم پسرمون سالم وسلامت اينجاباشه.
اينوکه گفت ازخونه زدبيرون.دوميليارد؟اخه اين همه پولوازکجاميتونستيم پيداکنيم؟
اميرماشين منوخودش،ويلاي شمال،زمينايي که داشت،داروخونه من،حتي سهمش ازشرکت روهم فروخت.همه پولايي که توي بانک داشت روهم برداشت کرد.تازه شده بوديه ميلياردوپونصد.يني پونصدتومن ديگه کم داشتيم.سهمش روهم سعيدخريده بود.
_اميرحالابايدچيکارکنيم؟فقط همين خونه مونده.
هستي:داداشي من ميگم اين واحدروبرويي روبفروش.
امير:نه...نميتونم ازکسي پول قرض بگيرم.
سپهر:اميرالان وقت اين حرفانيس مهم اينه که ساواش سالم وسلامت برگرده.
بابا:راس ميگه پسرم من يه دويست ميليون پس انداز دارم بقيشم جورميکنيم.
اميرکلافه بود.ميدونستم که ازپول قرض گرفتن وبدهکاربودن خيلي بدش مياد.تاالان کل پولايي که جمع کرده بودمال من وخودش بود.
داشت قدم ميزدوفکرميکردکه يهوايستادوگفت:من سهمم روازش شرکت ترکيه ميفروشم کسي هس که بخره؟
پندارزودترازبقيه گفت:من ميخرم.
romangram.com | @romangram_com