#_نبض_احساس_پارت_394
ساواش:بابا....باباييي
اشکاي اميرهم جاري شده بودن.بغضشوقورت دادوگفت:جان دل بابا؟خوبي پسرم؟بگو خوبي بابايي
ساواش:خوبم بابا...بابايي کي مياي؟من اينجاميترسم بابا...اين ادماخيلي بداخلاقن
طاقت نيوردم وگفتم:عشق مامان نترس عزيزدلم نترس ماماني مازودميايم پيشت.
ساواش:ماماني گليه نکن.بابايي طاقت گريه هاتونداره ببين منم گليه نميکنم
وقتي اينوگفت گريه من واميربيشترشد.مثه اينکه گوشي روازش گرفتن چون صداي يه مردخشن ديگه اومد.اميرگوشي روازبلندگوبرداشت.
امير:خيلي خب باشه هرکاري بگين ميکنم فقط کاري به کارپسرم نداشته باشين.من چيکارکنم؟
اميرساکت بودوداشت حرفاشونوگوش ميکرد.صورتش ازعصبانيت قرمزشده بود.خداياشکرت که پسرم سالمه...خداياشکرت که ساواشم سالمه....هنوزم داشتم گريه ميکردم....خداياايناکين؟ازجون ماچي ميخوان؟خداياخودت کمکمون کن...
اونقدري توفکرغرق شده بودم که نفهميدم کي اميرگوشي روقطع کرده.داشت کتش روبرميداشت تابره بيرون.
_اميرکجا؟
اميرباکلافگي گفت:ميرم تاپول جورکنم تايه هفته بايددو ميلياردجورکنم.
romangram.com | @romangram_com