#_نبض_احساس_پارت_393

اميرسرموگذاشت روي سينش وگفت:اروم باش عشق من ساواش برميگرده قول ميدم که بيارمش.

********

يه ماهي ازنبودورفتن ساواش گذشته بود.پليسا وآدماي اميردربه درهمه جادنبالش بودن ولي هيچ روونشوني نتونسته بودن ازش پيداکنن.حال هيچ کدوممون خوب نبود.نه درست وحسابي غذاميخورديم نه کاري انجام ميداديم.امير صبح زودميرفت ونصفه هاي شب برميگشت بعدشم تاصبح نميخوابيد.لاغرترازقبل شده بودوچشاش قرمزوکمي گودافتاده بود.ميخواست حال خرابش روازمن پنهون کنه ولي من خوب ميدونستم که چقدحالش بده.حال خودمم کمترازاون نبود.نه به خودم ميرسيدم نه به زندگيم.ازصبح تاشب کارم شده بودگريه کردن وغصه خوردن.گاهي شباتوي اتاق ساواش خوابم ميبرد.عکساشوبغل ميکردم وميبوسيدم.عطرپيرهنشوبوميکشيدم.

مثه هميشه توي اتاق ساواش بودم وداشتم باعکسش حرف ميزدم که صداي اميروشنيدم که داشت بادادوفريادوعصبانيت بايکي حرف ميزد.ازاتاق اومدم بيرون...

امير:ببين اشغال عوضي بلايي سرش بيادمن ميدونم تو.ميکشمت کسافت...

يني داشت باکي حرف ميزد؟بلاسرکي بياد؟امير کي روميخواست بکشه؟

امير:گوشي روبده بهش ميخوام حرف بزنم.تانفهمم که سالمه هيچ کاري نميکنم.

يني داشت بااوني که ساواش رودزديده حرف ميزد؟

_اميرکيه؟

بادستش اشاره کردکه ساکت باشم.دلم عجيب شورميزد.همش حس ميکردم قراره اتفاق بدي بيفته.

امير:الوساواش؟!پسرم خوبي؟

ساواش بود...اميرداشت باساواش حرف ميزد...اشکام داشت سرازيرميشد...اميرگوشي روگذاشت روبلندگو....صداي اونم بغض داشت...ساواش داشت گريه ميکرد...

romangram.com | @romangram_com