#_نبض_احساس_پارت_392
باحالت دورفتم طرفش.بدون توجه به اطرافم ازخيابون ميخواستم بگذرم حواسم به ماشينانبود.فقط صداي داداميروشنيدم که اسمموصداميزد.ماشيني باسرعت ميومدطرفم.ازترس نميتونستم تکون بخورم.نزديک ونزديک ترميشداماپاهام توان تکون خوردن نداشت.چشاموبستم ديگه بايدميزدولي يکي بغلم کردوباهم پرت شديم اون ور.
امير:نازنين؟عشقم خوبي؟بگوخوبي؟
صداي نگرانش روميشنيدم.سرموبلندکردم وتوچشماش نگاه کردم.داشت گريه ميکرد.
_من خوبم امير....
به اون ورخيابون نگاه کردم.ساواش نبود
_ساواش...اميرساواش کو؟
ازروي زمين بلندشديم اميربااشاره به مردمي که دورمون جمع شده بودن گفت که خوبيم ماشيني هم که ميخواست بهم بزنه فرارکرده بود.
_اميرباتوام ساواش کو؟همين جابود...
امير:نازنين ساواش نيست توفقط خيال کردي که اونجاس.
بغضم گرفته بود.اشکام تندتندپشت سرهم سرازيرميشدن.
_ولي من ديدم اونجابود.باهمون لباس اونشبي برام دست تکون دادداشت ميخنديدگفت ماماني بيا...امير...اميرباورکن اونجابود...
romangram.com | @romangram_com