#_نبض_احساس_پارت_391
صداي پارس سگ هاميومدوساواش صدام ميکرد.يهوباداداسم ساواش ازخواب پريدم.عرق کرده بودم.اميربانگراني وارداتاق شد.روي تخت نشست وبغلم کرد.
امير:هيشششش اروم باش خانومم اروم باش تموم شدهمش يه خواب بود.
توي بغلش گريه ميکردم واميرسعي داشت ارومم کنه.منوازخودش جداکردواشکام روپاک کرد.چشاش قرمزبود.معلوم بودکه شب نخوابيده وگريه کرده.
_اميرگفتي ساواش رومياري ولي يه هفتس که هيچ خبري ازش نيس.
امير:پليسادنبالشن عشقم خودمم افتادم دنبالش پيداش ميکنم قول ميدم.
دوباره بغلم کرد.سعي داشت ارومم کنه ولي مگه ميشد.يه هفته بودکه پسرمون نبود.يه هفتس که معلوم نيس ساواش کجاس...پيش کيه....کيابردنش...نه زنگي نه نامه اي هيچي نيس ازشون...ايناچي ميخوان ازجون پسرمون...اون فقط سه سالشه....اون هنوزخيلي بچس....بااصراراميريه دوش گرفتم وباهم رفتيم تاقدم بزنيم.پاييزاومده بودوهواهم مثه دله مادلگيربود.هردومون حرفي نميزديم وفقط توي پياده روهاقدم ميزديم.به پارک رسيديم.روي نيمکتي نشستيم.
امير:من برم نوشيدني چيزي بگيرم ميام.
سرموتکون دادم.اميررفت.
ساواش:ماماني...
صداش ازهرطرف ميومد.ازجام بلندشدم.به هرطرف نگاه کردم ولي نبود.اون ورخيابون ديدمش باهمون لباس اونشبي.لبخندروي لباش بود.دست تکون ميدادوميگفت:ماماني بيا...
لبخنداومدروي لبم.
_ساواش...پسرم....
romangram.com | @romangram_com