#_نبض_احساس_پارت_390
ساراميون گريه گفت:عموساواش روبردن
امير:بردن؟کي برد؟
سارا:دوتاادم گنده ساواش روبه زوربردن.
دستاي اميرشل شد.روي زمين نشست.دستاشوگرفت روي سرش وگفت:ياخدا...
سپهربه پليس زنگ ميزد.برام اب قنداورده بودن وسايه وچندتاازمربي هاي اونجا سعي داشتن ارومم کنن.
ميون گريه گفتم:امير؟پسرمون کجاس؟اميراوناکين که بردنش؟اميرمن پسرمون روميخوام.
اميراروم وقرارنداشت.حال اونم کم ازحال من نبود.اومدطرفم وبوسه اي به روي سرم زد.اشکام روپاک کردوگفت:اروم باش عشقم پيداش ميکنيم باشه؟ساواش برميگرده قول ميدم.
بغلم کردوسعي داشت آرومم کنه.پليسااومدن وبعدازپرسيدن سوالايي ازهممون رفتن ماهم رفتيم خونه.اميريه آرامبخش بهم دادتاراحت تربخوابم.
_ساواش؟پسرم کجايي؟ساواش؟
ساواش بادادوگريه ميگفت:ماماني بيا...من ميترسم...
_کجايي پسرم؟نترس ماماني من اينجام...
romangram.com | @romangram_com