#_نبض_احساس_پارت_389

_نه ولي...

امير:ولي نداره ديگه.

اميروصداکردن.گيتارش روبرداشت وگفت:بيابريم عشقم.

اميرروي سن روي صندلي نشست ميکروفون روبراش تنظيم کردن.اونم تيپش مثه ساواش بود.کلاساواش لباساش رومثه باباش مي خريد.در نظرش خوشتيپ ترين بابا وقشنگترين مامان روخودش داشت.ميگفت خودم ميخوام بشم مثه بابايه زنم ميخوام بگيرم مثه مامان.بماندکه چقداون روزخنديديم.باباميگفت اين پسرت بزاربزرگ شه يه اتيشايي بسوزونه که باهيچي خاموش نشه.هرروزميرفت پيش بابابزرگش وهمه کارايي که درطول روزانجام ميدادوبراش تعريف ميکرد.باباهم باحوصله به حرفاش گوش ميکرد.صداي اميرتوي فضاپخش شد.چقدمن اين مردرودوست داشتم.خداياشکرت که اميروبهم دادي...خداياصدهزار مرتبه شکرت که تواوج نااميدي منوبه زندگي برگردوندي وطعم خوشبختي روبهم چشوندي... خدايااين خوشبختي رو،اين عشق رو،اين آرامشم روازم نگير....زندگيم بدون اميروساواش معني نداره نفس کشيدن برام بدون اوناسخته خدايااوناروازم نگير....

داشتم باعشق به اميرنگاه ميکردم که سارابدوبدوونفس زنون رسيدبهم وگفت:خاله خاله ساواش...

_ساواش چي خاله؟چي شده؟

نفس نفس ميزد.گفت:خاله ساواشوبردن.دوتاادم گنده اومدن ساواش روبه زوربردن.

احساس کردم دنياداشت دورسرم ميچرخيد.چشام سياهي مرفت.اشکام سرازيرميشد.نه خدا...نه....مثه اينکه اميرحالموديده بودچون ادامه ي اهنگ رونخوندواومدطرفم بانگراني گفت:نازنين؟عشقم چي شده؟

حالاهمه دورمون جمع شده بودن.

سايه:نازنين چي شده؟

بغض توگلوم نميزاشت حرف بزنم.سارا هم داشت گريه ميکرد.اميررفت طرف سارا.

امير:سارادخترم چي شده؟ساواش کو؟

romangram.com | @romangram_com