#_نبض_احساس_پارت_388


ساواش:نه نه....

پيششون وايستاده بودم.ساواش معلوم بودکه کلافه شد.خندم گرفته بودولي جلوشوميگرفتم.ساراساکت ايستاده بودوبه نمايشي که اجراميشدنگاه ميکرد.معلوم بودکه دخترخيلي خجالتيه.بيشترازاين اذيت کردن روجايزندونستم براي همين به ساواش گفتم:ساواش من ميرم پيش بابات زيادازمون دورنشوکه راحت بتونيم پيدات کنيم.

ساواش:باسه باسه بلومامان...

پسره شيطون ميخوادمنو خرکنه فک کرده نفهميدم که گلوش پيش دختره گيرکرده.چيکارميشه کردوقتي بابات اميرباشه همينه ديگه.رفتم پيش اميرکه داشت گيتارش روتنظيم ميکردتابراي چنددقيقه ديگه اماده باشه.

امير:کجابودي عشقم؟

_پيش پسرشيطونت.

اميرفهميدکه دارم حرص ميخورم.خنديدازجاش بلندشدواومدبغلم کردوگفت:بازچيکارکرداين پسربابا؟

_توبگوچيکارنکرده؟مثه اينکه حرفاي سايه راسته.

اميربابيخيالي يابهتره بگم باخيالي بيش ازحدراحت گفت:خب چيه مگه؟

_اميرتوچقدبيخيالي

اميرازروي گونم بوسيدوگفت:بيخيال نيستم عزيزدلم ولي ساواش هنوزبچس اين چيزانميفهمه که چيه بزاربچه خوش باشه تازه دختره روکه اذيت نکرده کرده؟


romangram.com | @romangram_com