#_نبض_احساس_پارت_387
بعدباسايه وامير شروع کردن به خنديدن منم ازخجالت لبوشدم وسرموانداختم پايين.
اميرباديدن قيافه من بيشترخنديد.باشه بخنداميرخان بعدانشونت ميدم حالاببين.
بعدازجمع کردن ميزوکمي استراحت راهي پرورشگاه شديم.ازوقتي که افتتاح شده بودبااميروسپهروسايه تصميم گرفتيم که هرپمج شنبه بريم اونجاووقتمون روبابچه هاي اونجابگذرونيم وبراي هرمناسبتي کادوبخريم.بخشي ازدرآمدهرکدوممون هم به حساب پرورشگاه ريخته ميشد.غيرازماخيرين ديگه اي هم اين کاروميکردن.بچه هاي اونجاهم به اومذن ماعادت کرده بودن وپنج شنبه هابعدازظهومنتظرمون بودن.واسمون نقاشي ميکشيدن،کاردستي درست ميکردن،شعرميخوندن وکلي چيزاي ديگه.به ساواش وسامي هم اونجاخيلي خوش ميگذشت.امروزتولديکي ازبچه هاي اونجابود.ماهم براش کيک وکادوگرفتيم وقراربودجشن بگيريم.شهريورماه بودبراي همين جشن توي حياط برگزارميشد.توي حياط صندلي چيده بودن ويه قسمت هم براي اجراي برنامه بود.
وقتي رسيديم اونجاهمه بچه هادورمون جمع شدن.همونجوري که گفتم بيشترکاراانجام شده بودوفقط کمي ازکارامونده بود.درانجام بقيه کارهاهم کمکشون کرديم.نزديکاي ساعت هفت تولدشروع شد.اهنگ تولدت مبارک پخش ميشدوبچه هاهمراهش دست ميزدن وميخوندن.زيرچشمي ساواش روتحت نظرداشتم.يه شلوارلي ابي تيره باتيشرت سفيدوازروش هم پيراهن ابي پوشيده بودکفشاش سفيدواستيناشم بالازده بود.اين خوشتيپي روازباباش گرفته بود.مثه اميرجلوي آينه مينشست وفقط باموهاش ورميرفت.کناريه دخترنازوخوشگل ايستاده بودويه دستشوتوجيبش کرده وبادست ديگش دست دختره روگرفته بود.ازحالتش خندم گرفت.به طرفشون رفتم.تامنوديددستشوازدست دختره جداکردوازش فاصله گرفت.
ساواش:خوفي ماماني؟
_من خوبم ولي انگارتوبهتري.معرفي نميکني؟
ساواش:دوشتم سارا...
سارا:شلام خاله
_سلام عزيزدلم.
دخترخيلي نازي بود.موهاش مشکي وبلندباصورتي سفيدوچشمايي مشکي.چقددلم ميخواست يه دخترداشته باشم.ازروي گونش بوسيدم.
ساواش:کالي داشتي ماماني؟
_نه اومدم به پسرم سربزنم بدکاري کردم؟
romangram.com | @romangram_com