#_نبض_احساس_پارت_382
نازنين:اسم پسرمون روگذاشتيم ساواش تايادمون بيادکه چقدرواسه عشقمون جنگيديم تايادمون بيادبه همين راحتي بهم نرسيديم تايادمون بيادکه ساواش ميوه ي درخت عشقيه که باهم کاشتيمش.
من ادامه دادم:تايادمون نره که زندگي پرازامتحان وازمايشه ومابايدباهاش بجنگيم بخاطرعشقمون بخاطرزندگيمون بخاطرخوشبختيمون.اسم پسرمون شدساواش تااونم مثه مابازندگي وسختي هاش بجنگه اگه يه روزي عاشق شدبخاطرعشقش بجنگه.
باعشق خيره شديم بهم.نفهميدم کي همه رفتن بيرون.ساواش بعدازشيرخوردن خوابش برد.
"نازنين"
_ساواش؟سامي؟بياين اينجا...
بدوبدواومدن طرفم.روي زانونشستم تاتقريباهم قدشون شم.بالبخندبهشون نگاه کردم وگفتم:خسته نشدين ازبازي؟
ساواش:اخه ماماني توکه هل لوزمنونميالي اينجاتابازي کنم.
سامي:ساواش لاس ميگه خاله جون.اگه شماهل لوزبياين اينجاماهم کلي باژي ميکنيم.
_فعلابرين دست وصورتتون روبشورين ميخوايم غذابخوريم الان باباهاتونم ميان.
هردوباهم دستاشوبردن بالاوگفتن:هولااااا....
سايه ازآشپزخونه اومدبيرون وگفت:بازاين شيطوناچي ميگفتن؟
romangram.com | @romangram_com