#_نبض_احساس_پارت_381

بچه روگذاشتم بغل نازنين.باعشق داشت نگاش ميکرد.بوسه اي اروم به سرش زدم.

پسرکوچولومون روبردن تاحمومش کنن وبيارن نازنين روهم بردن بخش.پنداروبهارباپسرشون آرمين که حالاسه سالش شده بود،سعيدوهستي،نيماورها،امين وغزل وعسل من وسايه وسپهرباپسرکوچلوشون سامي که دوماهش بود.سپهروقتي فهميدسايه رفته ايتاليا خيلي ناراحت شدوقتي فهميدبدون اون نميتونه زندگي کنه رفت ايتاليادنبالش.همونجاازدواج کردن.وقتي برگشتن اينجاهم يه جشن کوچيک گرفتيم واوناهم رفتن سرخونه زندگيشون وتوخونه سپهرزندگي ميکردن.سايه دوماهه بارداربودکه نازنين خبربارداريش روداد .هردومون ازخوشحالي بال دراورده بوديم.روزي هزاربارخداروبه خاطرداشتن عشقم وبچم شکرميکردم وازش ميخواستم هيچ وقت اوناروازم نگيره.بماندکه اين پسرکوچولوچقدمنومامانش رواذيت ميکردوچه چيزايي ازماميخواست.بعضي شبانصفه شب نازنين هوس يه چيزايي روميکردکه به عقل جنم نميرسيد.نصفه شب کل شهروميگشتم تااون چيزي که هوس کرده بودروپيداکنم.وقتي هم برميگشتم ميديدم خانوم خوابش برده.

همه توي اتاق دورنازنين جمع شده بوديم وباهم حرف ميزديم که پرستارواوداتاق شدوهسرمون رواورد.حموم کرده بودودورپتوي ابي رنگش پيچيده بودن.چشماي ابي خوشرنگي داشت.تپل وسفيدبود.باتعجب داشت نگامون ميکرد.گرفتم بغلم.همه دورش جمع شدن

_اي جان باباقربونت بشه.

باهاش بازي ميکردم که نازنين بااعتراض گفت:اميربسه ديگه تموم کردي بچموبده منم ميخوام ببينمش.

باخنده پسرم روبردم سمت مامانش.گرفت بغلش.

امين:حالاقراره اسم اين پسرکوچولوچي باشه؟

هردونگاهي به بچه وبعدبهم انداختيم وهردوباهم گفتيم:ساواش...

همه بعدازکمي تعجب خنديدن.

هستي:هماهنگ کرده بودين؟

_نه کاملااتفافي بود.انگارهردومون يه دليل واسه انتخابمون داشتيم.

سپهر:حالادليلش چيه؟

romangram.com | @romangram_com