#_نبض_احساس_پارت_380
_نترس عشق من نترس...
خودمم داشتم ميترسسدم واسترس گرفته بودم.
دکتر:شروع کنيم؟
نازنين سرشوباعلامت اره تکون داددستاش توي دستم بودوعرق کرده بود.دادميزدموهاشونوازش ميکردم وگاهي بوسه ميزدم روي موهاش
_عشقم اروم باش نفسم اروم باش
نازنين:چي چي رواروم باش؟توکه نميزايي اين وسط من دارم زجرميکشم.
_چيکارکنم؟ميخواي منم بچه بزام؟
خواست جوابم روبده که صداي گريه پسرکوچولومون دراومد.هردوباتعجب به صداگوش ميکرديم.
دکتربچه روگرفت بغلش وگفت:ميبيني کوچولواينجام دست ازکل کل برنميدارن.
منونازنين بهم نگاه کرديم وهردوباهم زديم زيرخنده.دکتربچه روداددستم.يه پسرنازوتپل ولي يه کوچولوکثيف.
نازنين:اميربزارمنم ببينمش.
romangram.com | @romangram_com