#_نبض_احساس_پارت_379
_چي؟وقتشه؟
ازروي تخت بلندشدم دورخودم ميچرخيدم گيج شده بودم ونميدونستم چيکارکنم.
نازنين:اميييير؟داري چيکارميکني؟
_من...من نميدونم....بايدچيکارکنم؟
نازنين:امير؟
_جانم؟
نازنين:اروم باش ونفس عميق بکش نگااينجوري
هردوباهم شروع به نفس عميق کشيدن کرديم وقتي اروم شدم گفت:بايدبريم بيمارستان.
سريع لباس پوشيدم ولباس نازنين روپوشوندم.ساک بچه روبرداشتيم وبه سمت بيمارستان رفتيم.نازنين دردميکشيدودادميزدومن باسرعت سرسام آوري حرکت ميکردم.بيمارستان که رسيديم.نازنين روبردن اتاق عمل.صداي دادوفريادش کل بيمارستان روبرداشته بود.پشت دراتاق عمل منتظرموندم که پرستاراومدوگفت:آقاهمسرتون کلافمون کردن ميگن تاشمانباشين کارايي که بهش ميگيم روانجام نميده لطفاهمراهم بياين.
امان ازدست اين نازنين.همراه پرستاررفتم ولباس مخصوص سبزرنگ روپوشيدم.واراتاقي شدم که کلافضاش سبزبود.نازنين روي صندلي مخصوص نشسته بودوپاهاشوبازکرده بود.
نازنين:امير؟من ميترسم
رفتم طرفش ودستاشوگرفتم.
romangram.com | @romangram_com