#_نبض_احساس_پارت_378


دوباره هموبغل کرديم.بعدازخوردن شام کنارهم سپهرازجاش بلندشد.دستموگرفت ومنم بلندکرد.توچشماي هم زل ميزديم.

سپهر:عشقم ديگه طاقت ندارم ديگه نميخوام ازم دورباشي.ديگه نميخوام بدون تونفس بکشم.

يه جعبه کوچيک مخملي قرمزازجيب کتش دراوردوجلوم زانوزدودرجعبه روبازکردوگفت:سايه؟بامن ازدواج ميکني؟خانوم خونم ميشي؟مادربچه هام ميشي؟

ازخوشحالي نميدونسم بخندم ياگريه کنم همه اين حساباهم اومده بودسراغم خودم روروي ابراحس ميکردم باعشق وخوشحالي گفتم:آره سپهرقبول ميکنم.

سپهرازجاش بلندشدوحلقه رودستم کردوبعدش بغلم کرد.توي گوشم زمزمه کرد:خيلي دوست دارم سايه قول ميدم خوشبختت کنم قول ميدم اب تودلت تکون نخوره.

منوازخودش جداکردوبعدلباشوگذاشت روي لبام.

"امير"

نازنين:آآآآي....اميييييير....آي

بادادنازنين ازخوا ب پريدم.نگاش کردم دستشوگرفته بودبه شکمش ودادميزدرنگش شده بودعين گچ وصورتش پرعرق بود.

_چي شده عشقم؟

نازنين درحالي که درميکشيدونفس نفس ميزدوسعي داشت نفساي عميق بکشه گفت:امير...درددارم...فک کنم...فک کنم وقتشه


romangram.com | @romangram_com