#_نبض_احساس_پارت_377

يه هفته اي ميشدکه اومده بودم ايتاليا.همونجورکه اميرگفته بودهمه چيزاينجاآماده بود.ازخونه ومطب گرفته تاراننده خصوصي.هردوروزيه باربانازنين حرف ميزدم يه بارم همشون جمع شده بودن خونه نازنين وتماس تصويري برقرارکرديم ومن تونستم همشون روببينم چقددلم مي خواست منم بينشون باشم توي جمعشون سپهرنبود.شايدم بودونميخواست منوببينه.به زندگي اينجاعادت کرده بودم.چندروزي ميشدکه يه نفردسته گل لاله همون گلايي که دوست داشتم ميفرستاد.همه لاله قرمزفقط يکي بينشون لاله سفيدبود.معني اين کارونميفهميدم روشم يه کارت بودکه توش به فارسي متناي عاشقانه نوشته شده بود.

يه هفته اي بودکه اين گلاميومدوبهشون عادت کرده بودم ولي هنوزم نتونسته بودم بفهمم که کارکيه.به نازنين هم گفتم اونم گفت ناقلانرفته خاطرخواه پيداکردي؟يه ماهي ميشدکه اين گلاومتناميومدوگاهي وقتااعصابم خوردميشد.

امروزمثه هميشه که مطب برگشتم گلهاروديدم ولي کنارش يه جعبه مخملي مشکي هم ديدم دروبازکردم وگل وجعيه روبردم داخل.کيف وکليدم روگذاشتم روي مبل وبه کاغذروي گل نگاه کردم.

""ديگه وقت ديداررسيده عشق من اون لباسي روکه برات خريدم روبپوش ساعت نه رانندت تورومياره به يه رستوران بي صبرانه متنظرتم""

کاغذوگذاشتم وجعبه روبازکردم.يه لباس دکلته بلندمشکي بود.دودل بودم نميدونستم برم يانرم.يه طرفم ازروي کنجکاوي ميگفت بروويه طرفم هم شک داشت وميترسيد.چطوري ميتونستم توي يه شهرغريب به کسي اعتمادکنم که نميشناختمش.تصميم گرفتم نرم.وقتي نازنين زنگ زدوباهاش حرف زدم اون ازم خواست که برم وببينم طرف کيه.اولش قبول نکردم ولي بعدراضي شدم.اول رفتم دوش گرفتم وبعدمشغول درست کردن خودم وموهام شدم.موهاموبالاي سرم جمع کردم ويه آرايش متناسب بالباسم انجام دادم.دقيق رأس ساعت نه اماده شدم.رفتم پايين طبق گفتش توي نامه راننده منتظرم بود.سوارشدم وبه محل موردنظررفتيم.وارديه رستوران شيک شدم.خلوت بودوهيچ کسي جزمن وکارکنانش نبودن.حتمارزوکرده.يکي ازکارکنان که لباس مخصوصي پوشيده بودمنوراهنمايي ميکرد.فضانيمه تاريک ورويايي بود.همه ميزهاکنارچيده شده بودن وروي هرکدومشون کارت رزوقرارداشت.صداي موزيک ملايمي هم به گوش ميرسيد.يه ميزوسط بودکه يه نفرباکت وشلوارمشکي پشت به من روشنشسته بود.نميدونم چراهرچقدرکه نزديک ترميشدم قلبم باشدت بيشتري توي سينم ميکوبيد.دقيقاپشتش وايستاده بودم.گارسون رفت.

_سلام...

ازجاش بلندشد.برگشت طرفم.لبخندروي لباش بودومثه هميشه خوشتيپ شده بود.کت وشلوارمشکي باپيراهن سفيدجذب پوشيده بودموهاشوداده بودبالاوته ريش گذاشته بود.رنگ موهاوريش وچشماش يکي بود.همه قهوه اي روشن.اين دفه توچشماش عشق روميديدم.

سپهر:خوش اومدي عشق من.

باورنميشد.ايني که جلوم وايستاده بودسپهربود عشقم کسي که دلم براش تنگ شده بودوپرپرميزد.بي قراربودواسه ديدنش.اشک توچشمام جمع شده بود.خنديدم بعدمدتهاازته دل.دستاشوازهم بازکردتابرم توي بغلش.اشکام سرازيرشده بودن.رفتم توي بغلش.همديگرومحکم بغل کرديم انگارميخواستيم حسرت اين همه دوري روتوي چندلحظه دربياريم.ازهم جداشديم.بادستاش صورتموقاب گرفت وپيشونيش روچسبوندبه پيشونيم.

سپهر:بي معرفت چطوردلت اومدتنهابياي اينجا؟چطوردلت اومدمنوتنهابزاري؟دلم.برات تنگ شده بودعشقم...خيلي دوست دارم سايه...خيلي دوست دارم نفسم...منوببخش عشقم...بخاطرحرفام کارام ببخش منوعزيزدلم...ميبخشي عشقم؟

_تومنوببخش سپهر...من دلتوشکوندم پس همه اونا حقم بوداگه بگم دلخورنشدم ودلم نشکست دروغ گفتم ولي ميدونستم که همش حقمه

انگشت شصتش روگذاشت روي لبم وگفت:هيييش ديگه تموم شدديگه نميزارم يه ثانيه هم ازم دورباشي.نميزارم نفسم

romangram.com | @romangram_com