#_نبض_احساس_پارت_376
تصميم رو گرفته بودم ميخواستم همه چيزموبفروشم وبراي هميشه ازاينجابرم.سپهربارهاخواست باهام حرف بزنه ولي هردفه نميتونست يايه چيزي ميشديااينکه نميتونست حرف بزنه منم اصراري نميکردم.کاراي فروش خونه ومطب تموم شد.خرنه باباروهم وقف کردم.
قبل رفتن رفتم سرخاک مامان وباباوازشون حلاليت خواستم وخداحافظي کردم.واسه رفتن همه چيزم امادهبودوتوي فرودگاه داشتم باهاشون خداحافظي ميکردم.هستي،سعيد امير،نازنين،بهار،پندار،امين،غزل،نيما،رهاهمه اومده بودن جزسپهر.بااينکه دلموشکسته بودولي چقددلم ميخواست که امشب بيادوباهم خداحافظي کنيم ولي نيومدونخواست منوببينه.حالامطمئن بودم که ديگه جايي توي دلش ندارم ولي من به خودم قول دادم که تااخرعمرم دوسش داشته باشم ونزارم.هيچ مردديگه اي واردزندگيم شه.
منونازنين همديگرومحکم بغل کرديم.اشک ميريختيم.
نازنين:خيلي بدي سايه...نميشدنري...
ازهم جداشديم وبااخم نگاش کردم وگفتم:بازشروع کردي؟
اميرنزديکمون شدوگفت:عزيزم اينجوري ميخواي بدرقش کني؟بزارباخيال راحت بره
_آآآ قربون انيشته خودم.برم که هميشه هواموداره
خنديدوگفت:مواظب خودت باش.همه کارااونجاانجام شدس.رسيدي يه ماشين مياددنبالت وميبرتت خونت.راننده شخصيته هرکاري داشتي به اون بگو مورداعتماده مشکلي هم پيش اومدزنگ بزن بفهمم زنگ نزدي کلاهمون ميره توهم اوفتاد؟
_اوفتاداونم اساسي.
نقا ب خوشحالي به چهرم زده بودم.تابقسه ناراحتيم رونبينن ولي توي دلم ناراحت بودم ازاينکه ميخواستم ازکشوري که دوسش داشتم ازخانوادم ازهمه اونايي که دوسشون دارم دور باشم ناراحت بودم چون سپهراونقدري ازم بدش ميومده که نيومدواسه خداحافظي.چمدونم روبرداشتم وازشون دورشدم.وقتي ازديدم خارج شدن به اشکام اجازه ي خارج شدن دادم واروم اشک ريختم.
*********
romangram.com | @romangram_com