#_نبض_احساس_پارت_373

اروم صداش زدم.تاصداموشنيدسرشواوردبالا.معلوم بودکه گريه کرده چشماش قرمزقرمزبود.

نازنين:بيدارشدي عزيزم؟

اشک توچشمام جمع شدوگفتم:نازنين بابام...بابام رفت...

بغض نميزاشت حرف بزنم.اشکام سرازيرشده بود.نازنين بغلم کردوتوي بغلش گريه ميکردم.

ميون گريه:نازنين ديشب...ديشب خواستم برم توي بغلش...برم...برم وهمينجوري گريه کنم....برم پيشش اروم شم...ولي اون رفته بود...اونم مثه ....مثه همه...همه تنهام گذاشت...گذاشت ورفت...چرامنونبود؟ها؟چرامنوباخودش نبرد.

نازنين درحالي که خودشم داشت گريه ميکردسعي داشت که ارومم کنه:هييييش اروم باش خواهري...اروم باش عزيزدلم...بابات راضي نيس تورواينجوري ببينه

ميون حرفش پريدم وگفتم:اگه راضي نيس چرارفت؟چراتنهام گذاشت؟چرا؟

تقه اي به درخورد.نازنين ازم جداشد.اميرلباس مشکي پوشيده وارداتاق شد.باديدن حال مااونم اشک توچشماش جمع شدولي به اشکاش اجازه ندادکه بريزن.بغضشوقورت دادوگفت:کاراي مرخصيشوانجام دادم بايدبريم براي مراسم...

ادامه نداد.

نازنين:باشه توبروماهم ميايم.

بعدازپوشيدن لباساي مشکيم که نازنين اورده بود.راهي خونه باباشديم.اميرخودش همه.کاراروانجام داده بود.پارچه هاي مشکي سراسرديواراي بيرون روپوشونده بودن.صداي قران وبوي اسفندهمه جاپخش شده بود.براي بابام حجله زده بودوعکس بزرگي ازش روگذاشته بودن.رفتم دم حجله نگاهي به عکس باباانداختم اشکام مثه شيراب يک ريزبدون توقف ميريخت.لبخندي به تلخي به عکسش زدم.باکمک نازنين واردخونه شديم.

باباکنارمامان دفن شد.جمعيت متفرق شدن براي رفتن به خونه.نازنين واميروسپهرکمي دورترازمن وايستاده ومنتظرمن بودن.دستي به خاک باباکشيدم.

romangram.com | @romangram_com