#_نبض_احساس_پارت_374
_بابايي؟جات خوبه؟تنگ که نيست برات؟بالاخره به آرزوت رسيدي نه؟
مامان اومدي استقبال بابا؟اون خيلي دوست داشت زودتربيادپيشت...شماکه حالاکنارهمين پس من چيکارکنم؟هردوتون درست موقعي که بيشترازهرزمان ديگه بهتون نيازداشتم رفتين چرا؟چراسرنوشت من بدبخت اينجوري بايدنوشته ميشد.خدا؟توهم تنهام گذاشتي مگه نه؟توهم ديگه پيشم نيستي مگه نه؟هيچ وقت مثه الان احساس تنهايي نميکردم.بابايي؟ماماني؟قول ميدين مواظبم باشين؟قول ميدين هميشه پيشم باشين؟قول ميدين هواموداشته باشين؟اصلاازخدابخواين که منم بياره پيشتون...باشه؟
نازنين:سايه؟بايدبريم خواهري
_من بازميام پيشتون.روي خاک وسنگ قبرمامان بوسه اي زدم وباکمک نازنين ازجام بلندشدم.رفتيم طرف سپهروامير.
سپهرسرشوانداخته بودپايين.
سپهر:خدارحمتش کنه غم اخرت باشه
_غم اخرمه چون ديگه کسي روندارم که ازدستش بدم.
باناراحتي ودلخوري نگام کرد.ديگه برام هيچي مهم نبود.ديگه هيچ چيزوهيچ کسي رونميخواستم.ديگه دلم نميخواست نفس بکشم.ديگه دلم نميخواست زندگي کنم.خستم...ازخودم...ازاين ادما...اززندگي...کاش جاي بابامن ميرفتم.کاش به جاي بابامن ميخوابيدم زيرخاک.مراسماي باباتاچهلمش به خوبي برگزارشدوهمه اينارومديون اميرونازنينم.البته سپهرم کمک کرده اماديگه برام مهم نيس.شب بودوهمه رفته بودن.فقط نازنين واميروسپهروهستي وسعيدموندن.بهاروپندارهم ميخواستن بمونن ولي بچشون اذيت کردومجبورشدن برن.توي اتاق کارومطالعه بابانشسته بودم.توي کشوهاشونگاه کردم.اولين کشوروکه بازکردم يه عکس تکي ازمن ومامان بود.عکساروبرداشتم ونگاشون کردم.چشم افتادبه گاوصندوق بابا.بازش کردم توش مقدارب پول وسندبودويه پاکت نامه که روش نوشته بودبراي دخترم سايه.هيچ وقت نشده بودگاوصندوق باباروبازکنم واين اولين باربودکه اين کارومي کردم پاکت روبرداشتم وبازش کردم کاغذروبيرون اوردم ومشغول خوندن شدم.
دخترعزيزم سايه
وقتي که اين کاغذروميخوني من پيشت نخواهم بود.برام خيلي سخته که بخوام تنهات بزارم وبرم ولي مجبورم.امروزکه بعدازاون سردرداوخون دماغ ها رفتم پيش دکترفهميدم که يه تومورتوي سرمه.عملش خيلي ريسک داشت.ممکن بودهيچ وقت بيدارنشم ياممکن بودبيدارشم وديگه نتونم ببينم ياراه برم.تصميم گرفتم باهمين مهمون ناخوانده زندگي کنم.هرچقدکه ميگذشت من به مرگم نزديک ترميشدم وخوشحال ترولي تنهانگراني من توبودي.اصرارم واسه ازدواجت فقط بخاطرهمين بيماري ورفتن من ازپيشت بود.دخترساده اي بودي وبه همه خيلي زوداعتمادميکردي.من ازاولم نصف مال واموالم روبه نامت زده بودم ونصفه ديگه رووقف کرده بودم فقط ازت پنهون کردم تاازدواج کني وبعدبهت بگم.توي زندگي وتجربه هايي که داشتم ميتونستم بفهمم که کيابخاطرخودمون وکيابخاطرپولمون دنبالمونن.همه ي اون ادمايي که بهم معرفي ميکردي معلوم بودکه بخاطرپولت دنبالتن مخصوصا اون پسره رايان.من ازاولم ميدونستم که باسپهرنقشه کشيدين.حتماداري ازخودت ميپرسي چجوري؟تواين همه اصرارداشتي واسه بودن بارايان وخودتوحبس کرده بودي توي اتاق وبامنم حرف نميزدي يهونظرت عوض شدوگفتي عاشق شدي.من هيچ عشقي توي چشمات نديدم ولي خواستم يه فرصت ديگه بهت بدم.وقتس سپهرومعرفي کردي توي همون ديداراول خيلي ازش خوشم اومدوبه خودم گفتم اين همونيه که ميتونه خوشبختت کنه.عشق توچشماي سپهروميتونستم ببينم ومطمئن بودم که بخاطرعشقي که بخاطرتوداره پيشته.يه روزاومدپيشم وهمه زندگيشوبرام گفت.ازدست توعصباني شده بودم که چراقدرهمچين پسري رونميدوني.منم بهش گفتم که ازاولش ثروتم به نام توبوده ولي بخاطراين بيماري مجبورشدم اين کاروکنم تاخيالم ازبابت دخترم راحت شه.ازش خواستم تاتنهات نزاره وپيشت بمونه اونم قول دادولي يه روزاومدوگفت ديگه نميتونه ادامه بده گفت وگفت...ازکارات..رفتارات...حرفايي که بهش زدي...فکرايي که درموردش کردي...کلي پيشم گريه کردوازم معذرت خواست که نميتونه روي قولش بمونه.بد کردي سايه....بد....اون واقعادوست داشت ولي تودلش روشکوندي....ولي حالاديگه اون عشق واقعي روتوي چشات ميبينم ميبينم که چقددوسش داري اميدوارم سپهربرگرده وببخشتت.مواظب خودت باش دخترم.من ومادرت هميشه پشت وپناهتيم وبرات دعاميکنيم.سپهروازدست نده واسه به دست اوردن دلش تلاش کن.سعي کن هيچ.وقت گريه نکني ميدوني که طاقت گريه هاتونداريم.منوببخش اگه درحقت بدي کردم اگه باهات بد تاکردم اگه گاهي ازروي عصبانيت دست روت بلندکردم.منوببخش دخترم حلالم کن
بدون خيلي دوست دارم.خداحافظ عزيزدل بابا
romangram.com | @romangram_com