#_نبض_احساس_پارت_372


کليدرودراوردم ودروبازکردم.چراغاي خونه روشن بود.عجيب بودکه بابااين وقت شب بيدارباشه ولي ازطرفي هم خوشحال شدم که بيداره وميتونم باهاش حرف بزنم وتوي بغلش گريه کنم.واردخونه شدم.

_بابا؟!بابايي؟

بغض کرده بودم.توي هال واشپزخونه نبود.پس حتماتواتاقشه.درزدم وولي صدايي نيومد.اروم دروبازکردم.باباروي تخت پشت به من درازکشيده بود.اروم رفتم طرفش.درست روبروش بودم.

_بابا...

باتعجب وترس به بيني وبالش خوني بابانگاه ميکردم.صورتش کبودشده بود.ودستش شل شده وافتاده بودپايين.اروم ولرزان وباترس رفتم طرفش.

_بابا؟بابايي؟

صدايي ازش نميومد.تکونش دادم.ولي بازم خبري نشد.دستاشوگرفتم.دستاش يخ کرده بود.هرلحظه ترسم بيشترميشد.احساس سردي ميکردم وميلرزيدم.ازروي شونش هلش دادم تاصاف شه گوشم روگذاشتم روي قلبش.ولي نميزد...باباقلبش نميزد.نبضش روگرفتم ولي نبض نداشت.نه خدا....نه...الان که بهش نيازدارم نه...بابا...بابايي...زدم توي صورتم تاشايدخواب باشم ولي بيداربيداربودم.اشکام تندتندپشت سرهم ميريختن.رفتم سمت کيفم وگوشيموبرداشتم وزنگ زدم به اورژا نس.

بابا؟الان آمبولانس مياد...نبايدبري بابا...نبايد...من جزتوکسي روندارم بابا...تنهام نزاربابايي...

تنهام نزار...

باصداي بلندگريه ميکردم.اوژانس اومدوبابارو بردن بيمارستان.هرکاري کردن نشد.باباتموم کرده بود.وقتي با ملحفه سفيدصورتش روپوشوندن.باگريه وزاري دادزدم:بابااااا

وقتي چشماموبازکردم.سرم به دستم وصل کرده بودن.نازنين روديدم که دستموگرفته وسرشم گذاشته روي تخت.


romangram.com | @romangram_com