#_نبض_احساس_پارت_371
خواستم دستموبکشم ولي محکم ترگرفت.
سپهر:سايه؟
مثل قبلناصدام کرد.همون سپهري که عاشقش شده بودم.همون سپهري که دلم واسش پرميکشيد.همون سپهري که حاضربودم بخاطرش جونمم بدم.
سپهر:سايه منونگاه کن.
نگاش کردم.همه دلخوري هامو...ناراحتي هامو...زخماي قلبمو...درداموريختم توي چشمام ونگاش کردم.انگارفهميدکه چقدداغونم ودلم شکسته.چشاش رنگ غم گرفت ودستاش شل شد.ازاونجااومدم بيرون.حالاچجوري برم خونه.ساعت يک شب بود.ازحياط که اومدم بيرون هادي روديدم که به ماشين تکيه داده بود.مطمئنم که کاراميربوده.فکرهمه جاروکرده بود.تودلم ازش تشکرکردم
هادي:سايه خانوم؟
جوابي ندادم.يني بغض توي گلوم نميزاشت.بدون هيچ حرفي دروبرام بازکردوسوارشدم.اونم سوارشدوحرکت کرد.
هادي:برم خونه خودتون؟
_نه بروخونه بابام
دلم واسه باباتنگ شده بود.دلم ميخواست برم توي بغلش ويه دل سيرگريه کنم.دلم ميخواست بهم بگه همه چي درست ميشه.دلم ميخواست دوباره توي بغلش خوابم ببره.جلوي درخونه...
هادي:منتظربمونم؟
_نه برو...ممنون
romangram.com | @romangram_com