#_نبض_احساس_پارت_370


همونطورکه نگاهش به گوشيش بودگفت:هوم؟

چقددلم ميخواست که بگه جانم...قبلناوقتي ميخواستم باهاش حرف بزنم کارش روحتي اگه مهمم بودميزاشت کناروبه حرفم گوش ميکرد.

_تاکي ميخواي ادامه بدي؟

سپهر:به چي؟

_به اين کارات...به اين رفتارات...

نگام کرد.بازم نتونستم ازتوي نگاهش چيزي روبخونم.پوزخندي نشست گوشه ي لبش.

رفتم طرفش.درست روبروش ايستادم.چشم توچشم بوديم.

_سپهرمنوببخش...ميدونم اشتباه کردم به خداپشيمونم سپهرمن....من دوست دارم...

سپهر:هه دوست دارم....واقعادوسم داري؟اينجاي من نوشته خر؟شنيدم بابات همه ثروتشووقف کرده توهم ديدي چيزي ازبابات واون پسره کلاه برداربهت نميرسه اومدي سراغ من؟توچه ميدوني دوست داشتن چيه؟تويه دخترخودخواه ومغروري که جز خودت وخوشبختي خودت هيچ کس وهيچ چيزي ونميبيني.توازروي کمبودمحبت رفتي سراغ اون پسره ازکي تاحالادختراي شهري عاشق پسرروستايياميشن؟

صداي تکه تکه شدن قلبم روبه وضوح ميشنيدم.دلم روگذاشته بودزيرپاش وداشت لهش ميکرد.حرفاش خنجري بودتوي قلبم.سپهر درموردمن چه فکرايي ميکرده...درنظرش من چجورآدمي بودم....اگه من درنظرش همچين ادميم پس چرانفرت روتوي چشماش نميبينم؟اشکام نميزاشتن که واضح ببينم.دنيادورسرم مي چرخيد.کيفم روبرداشتم وبدون هيچ حرف ديگه اي به سمت درخروجي حرکت کردم.سپهرصدام ميکردولي جوابي نميدادم.به دررسيده بودم که دستم ازپشت کشيده شد.

سپهر:مگه باتونيسم؟


romangram.com | @romangram_com