#_نبض_احساس_پارت_365
امير:ببين اگه ميخواي تااخراينقدغربزني بگوبرم.
سپهر:اه اه اه بازلوس شدي تو؟
امير:زر کمترفعاليت بيشتربازکن درو.
سپهرکليدانداخت تودر.قلبم به شدت داشت ميتپيدوبي قراربودواسه ديدنش.دربازشد.چراغاروشن شدوهمه باهم شروع کردبم به خوندن اهنگ تولدت مبارک.سپهرخوشکش زده بودوجلوي دروابستاده بود.خوشحالي روميشدازتوي چشاش خوند.اميرهولش دادواومدتو.باکيک رفتم طرفش وگفتم:تولدت مبارک عزيزم.
خواست شمعاروفوت کنه که گفتم:اول آرزو...
خنديدوچشماشوبست وآرزوکردوشمعاشوفوت کرد.همه براش دست زدن.يکي يکي اومدن جلووباهاش دست دادن وبهش تبريک گفتن.
جشن به خوبي پيش ميرفت.گاهي نگاهاي سنگين سپهروروي خودم حس ميکردم ولي تانگاهش ميکردم نگاشوميدزديد.وقت دادن هديه هابود.سپهردونه دونه هديه هاروبازميکرد.هديه هاعطروپيراهن وساعت وچيزاي مختلف بود.
سپهرمشغول بازکردن هديه يکي مونده به اخري بودکه دهنش ازتعجب بازموند.خجالت توي صورتش معلوم بود.هديه روازکاغذکادوجداکردن. باديدنش بمب خنده توفضاترکيدمنم اروم ميخنديدم.سپهربااخم گفت:اين مال کيه؟
سعيدباليوان شربت ازآشپزخونه اومدبيرون وگفت:مال منه داداش خوشت اومد؟قابل نداره انشالله تولدبعديت ستش روميخرم.
سپهر:سعيييييد؟
سعيد:جونم؟
سپهر:توخجالت نميکشي؟
romangram.com | @romangram_com