#_نبض_احساس_پارت_364
_يعني کيه؟
نازنين بلندشدرفت سمت آيفون وگفت:هاديه.حتماخريدامون روآورده.
دروبازکردوروي سرش شالش روانداخت ورفت بيرون.
يه دربزرگ اتوماتيک ويه درکوچيک داشت.واردحياط که ميشدي يه قسمت فقط براي عبورماشين بودکه مستقيم ميرفت سمت پارکينگي که زيادبزرگ نبود.تقريبادوسه تاماشين جاميشد.اون طرف حياط هم يه آلاچيق قرارداشت بايه حوض کوچيک روبروش.يه قسمت ازکه حياط خالي بودوصل ميشد به پله هايي که به سمت ساختمون اصلي ميرسيد.بقيه حياط هم پرازدرخت وباغچه وگل بود.عاشق حياطش شده بودم.چقدکيف ميداد بعدازظهرتابستون بشيني توي حياط وبه اينانگاه کني.درب ورودي ساختمون يه درحفاظي قهوه اي سوخته بود.ازدرکه واردميشدي.پذيرايي بزرگي به چشم ميخورد.اون طرف سالن مبلاي سلطنتي طلايي وکرم رنگ قرارداشت.لوستراي بزرگ وسلطنتي که نورکافي داشتن وسالن روکامل روشن ميکردن.بادوتاپله که ازاون قسمت جداميشدميرسيديم به سالن غذاخوري که ميزدوازده نفره همرنگ مبلاي سلطنتي بود.يه نشيمن هم جداازفضاي سالن قرارداشت که مبلاي راحتي سفيدوتلويزيون ال اي دي ودستگاه هاي ديگه اونجاقرارداشت.ازدرکه واردميشدي درآشپزخونه قرارداشت.آشپزخونه اپن ترکيبي ازرنگاي سفيدوقرمزبودوهمه جوروسايل داشت ووسطش يه دست ميزغذاخوري چهارنفره داشت.اون طرف درست مقابل آشپزخونه پله هاي گردي که ميرسيدبه طبقه دوم که اتاقاقرارداشت.سه تااتاق بودکه يکيش اتاق سپهربود.اتاقش مشکي وطوسي بود.يه تخت دونفره وسط اتاق بودکه دوطرفش پاتختي بود.روي هردوي پاتختي هاچراغ خواب مشکي رنگي قرارداشت.جلوي يکي ازچراغ خواب هايه عکس دسته جمعي بزرگ ازهممون بود.روي اون يکي هم يه عکس تکي ازخودش بود.کمدلباساش که همه لباساتميزواتوکشيده توش بودن.يه نيم ست مشکي براق هم بافاصله ازتخت چيده شده بود.پنجره تقريبابزرگي داشت که باهاش مبشدکل حياط روديد.يه ميزتوالت هم روبروي تخت بودوروش کلي عطراي جورواجورقرارداشت.يه حمام ودسشويي هم داخل اتاقش بود.يکي ديگه ازاتاق هاکتابخونه وميزکارسپهرقرارداشت.اتاق ديگ هم خالي بود.
هادي وسيلاروبردداخل آشپزخونه گذاشت.خيلي پسرخوبي بودوهميشه کناراميروبهش وفاداربود.هيکلي وزرشکاري وقدي بلندداشت.
هادي:امري ندارين خانوم؟
نازنين:نه آقاهادي ممنون.
هادي:وظيفس خانوم.کاري داشتين زنگ بزنين سريع خودم روميرسونمبااجازه...
هادي که رفت وسايلاي اضافه روجمع کرديم ورفتيم آشپزخونه ومشغول درست کردن غذاهاشديم.چندمدل غذاودسردرست کرديم.کيک روهم سفارش داده بوديم.کاراي آشپزي که تموم شد.نوبتي رفتيم دوش گرفتيم ديگه کم کم مهموناميرسيدن.خودمون مشغول درست کردن خودمون شديم.همه چي حاضروآماده بود.جمع خودموني بودوفردغريبه اي توي جمع نبود.مهمونااومده بودن وحالامنتظرسپهرواميربوديم.اميريه تک انداخت به گوشي نازنين.قراربودوقتي نزدبکاي خونه شدن تک بندازن.همه چراغاروخاموش کرديم.دستگاه پخش اماده بودتابايه دکمه شروع به خوندن کنه.صداي ماشين که واردحياط شداومد.صداشون ميومد.
سپهر:درعجبم والاازنازنين بعيده که گذاشته امشب پيش من بموني.
نازنين آروم ميخنديد.
romangram.com | @romangram_com