#_نبض_احساس_پارت_363
بقيه راه توي سکوت سپري شد.خيلي دلم ميخواست بدونم قراره کجازندگي کنه.به هرحال فرداازنازنين ميپرسم.ازماشين که پياده شدم منتظرموندتابرم داخل بعدحرکت کرد.ازاين کارش خوشحال شدم ولبخندي مهمون لبام شد.بااينکه باهام سردوسنگين بودولي خوشحال بودم ازاين که برگشته بودوواسه اينکه منوببخشه حاضرم هرکاري کنم.شب خواب به چشمام نيومدوتاصبح به سپهروکاراورفتاراش فک ميکردم.ازبعضي ازکاراش خنده مينشست رولبام وازبعضي هاش حرص ميخوردم.
آفتاب طلوع کرده بود.آخراي بهاربودوهواروبه گرمي ميرفت.سعيدوهستي ازماه عسل برگشته بودن.ازوقتي برگشته بودبارهاخواستم باهاش حرف بزنم ولي اون به حرف من اصلانخواست گوش بده وهردفه يه چيزي ميگفت که باعث شکسته ترشدن قلبم ميشدومنم فقط دربرابرش سکوت ميکردم.يه خونه ويلايي خريده بودواسه خودش.نزديکاي خونه اميرواونجاتنهايي زندگي ميکرد.تابه حال نشده بودکه برم خونش ولي آمارش روازنازنين ميگرفتم.امشب شب تولدش بودوتصميم داشتم که براش جشن بگيرم.بااميرونازنين هم حرف زدم اوناهم قبول کردن.اول خودشون برنامه ريخته بودن ولي وقتي ازشون خواستم که اين جشن روبسپرن به من قبول کردن وخودشون هم کلي کمکم کردن.اميرکليدخونه سپهروداشت براي همين کليدروازش گرفتم وبانازنين وبهاررفتيم خونش.بهارآرمين روگذاشته بودپيش مامان وبابابزرگش وخودش اومده بودکمکمون.دوست داشتم تک تک کاراروخودم انجام بدم.اول باهم خونه رومرتب کرديم.بعدازاين که خونه تميزشدمشغول وصل کردن شرشره هاوباد کردن بادکنکاي قرمزوسفيدومشکي شديم.
نازنين:من هرچي اکسيژن داشتم ريختم توي اين بادکنکا.
بهارباخنده:بعدابه اميرميگم بهت تنفس مصنوعي بده.
نازنين چپ چپ نگاش کردوگفت:بهاااااار؟
بهارباشيطنت :جونم؟!
نازنين باحرص:جونم وکوفت...ببنددرو...
_به جاي اين حرفاايناروزودترتموم کنين که کلي کارداريم.
بهار:بله ديگه خانوم بايدواسه آقاشون خوشل موشل کنه.
_بهارزبونت واشده هاااانزارقيچيش کنم.
خواست جواب بده که صداي زنگ دراومد.
باترس به درنگاه کردم نکنه سپهرباشه.ولي اميرگفت تاشب سرگرمش ميکنم.
romangram.com | @romangram_com