#_نبض_احساس_پارت_359

سپهر:سايه خانم سردتونه؟

سايه خانم؟نگواينجوري سپهر...آتيشم نزن...بخدا من خودم دارم ميسوزم توبدترش نکن...

باصداي لرزوني گفتم:نه خوبم...

يه صندلي اوردوکنارم نشست.سيگاري ازجيب شلوارش دراورد.سپهرسيگارميکشيد؟نه سپهر...توقبلااينجوري نبودي...

سپهر:اگه اذيت ميشين برم جاي ديگه.

بابغضي که سعي داشتم قورتش بدم گفتم:نه راحت باشين.

سيگارش روروشن کردوپک محکمي زدودودش روبه بيرون داد.

_قبلناسيگارنميکشيدي.

سپهر:خيلي چيزافرق کرده.کي ميگه سيگاربده؟اتفاقاخيلي هم خوبه.آرامش خاصي به ادم ميده.

همش تقصيره منه...منم که باعث شدم اون آرامشش روازسيگاربگيره درصورتي که اون دوست داشت آرامشش من باشم.اون دوسم داشت ولي من خرنفهميدم.چقددلم واسه اون روزاتنگ شده چقددلم واسه اون سپهرتنگ شده.دلم ميخواددوباره مثه قبل بگه سايه جان...دلم.ميخواددوباره مثه قبل توي خيابوناي خلوت تانصفه هاي شب توي سکوت قدم بزنيم.اون موقع هاسپهرتوي فکرمن بودومن به فکريکي ديگه ولي ايندفعه ميخوام هردومون کنارهم وبه عشق هم وبه فکرهم باشيم.

_سپهر؟

سپهرته مونده سيگارش روزيرپاش له کردومنتظربهم نگاه کرد.چقددلم ميخواست بگه جانم ولي نگفت.

romangram.com | @romangram_com