#_نبض_احساس_پارت_354
باسعيدم روبوسي کردن.امين واميرهم اومدن بغلم کردن وبوسيدنم.
امين:چه زودبزرگ شدي؟مطمئنم مامان وباباهم امشب اينجان وخيلي خوشحالن.
امير:اهههه بسه ديگه فيلم هنديش نکنين بياين بريم که به قول شاعر.شاعرچي ميگه سپهر؟
سپهر:قرتوکمرم فراوونه...ميخوام امشب بريزم.
همه خنديديم ورفتيم وسط باآهنگ اي جونم سامي بيگي ميرقصيديم.من وسعيد،نيماورها،امين وغزل وعسل کوچولوکه سعي داشت اداي مامانش رودربياره،پنداروبهاروتوبغلشون ارمين که بااون پاپيون کوچولوش خيلي بامزه شده بود،اميرونازنين که ميتونم به راحتي بگم بهتريپ زوج امشب بودن وچش همه بهشون بود وسپهرکه داشت بايکي ازدوستاش ميرقصيد.
"سايه"
بالاخره اومد.خيلي خوشتيپ شده بود.موهاش روکوتاه کرده بودوته ريش گذاشته بود.پيراهن سفيدباشلوارمشکي وپاپيون مشکي پوشيده بودوکمردوبنده مشکي روي پيراهنش خودنمايي ميکرد.تيپش اسپرت بود.دلم واسش پرپرميزد.تاالان نشده بودکه باهم حرف بزنيم ولي خيلي دلم ميخواست برم پيشش وحرف بزنم.تابه حال رقصش رونديده بودم.خيلي قشنگ ومردونه ميرقصيد.چراغاخاموش شد.جمعيت بزرگي ازمردوزن اون وسط داشتن ميرقصيدن.يه گوشه تالارنشسته بودم.دل ودماغ رقصيدن نداشتم.موقع صرف شام شد.به يه قسمت ديگه ازتالاررفتيم.همه شام هاشون روگرفته بودن وروي صندلي هاشون نشسته بودن.همه جاهاپربودتنهاصندلي خالي صندلي کنارمن بود.
سپهر:ببخشيدجاي کسيه؟
ازشنيدن صداش موهاي بدنم سيخ شدوقلبم شروع کردبه عروسي گرفتن.باصداي لرزون گفتم:نه جاي کسي نيس.
سپهر:پس بااجازه...
نشست پيشم وشروع کردبه غذاخوردن.ميلي به خوردن غذام نداشتم ولي به جاش سپهرهمه غذاشوتموم کرد.
romangram.com | @romangram_com