#_نبض_احساس_پارت_352


سعيدبادسته گل سفيدرنگي واردشد.کت وشلوارکرمي باپيراهن قهوه اي راه راه وکراوات قهوه اي پوشيده بود.صورتش شيش تيغ شده بودووموهاشم خيلي خوشگل داده بودبالا.همينجوري بهم زل زده بوديم.سعيددهنش بازمونده بود.باصداي فيلم برداربه خودمون اومديم.سعيددسته گل روداددستم.ازش تشکرکردم وباهم طبق گفته هاي فيلم بردارازآرايشگاه خارج شديم.اميروپندارهم اومده بودن دنبال زوج خودشون.ازآرايشگاه رفتيم عکاسي وباژست هاي مختلف عکس ميگرفتيم.

جلوي تالارسعيددروبرام بازکردوباکمکش پياده شدم.مامان وباباي سعيدوامين واميروپندارونيمادم دربودن.جاي خالي سپهرواقعاحس ميشد.هيچ وقت نميبخشمش بهم قول داده بودکه توي اين شب کنارمباشه ولي نبود.دلم يه دفه گرفت.

سعيدآروم کنارگوشم گفت:چيزي شده خانومم؟

_نه ولي کاش سپهرم بود.

سعيد:عزيزدلم تاکي بايدصبرميکرديم منتظرش مونديم نيومد.بزاربيادخودم ادمش ميکنم.کلي عروسيمون عقب موند.حالاکي ميشه که تموم شه.

_ااااسعيدپرونشو؟

سعيد:توکه نميدوني چه حالي دارم.

_سعيييييد؟

سعيد:جووووونم؟

_مسخره...

خوب ميدونست چجوري منوازاون حال وهوادربياره ولبخندروروي لبام بياره.عاشق همين ديوونه بازياش بودم.به همه مهموناسلام داديم وبعدش سرسفره عقدنشستيم.عاقدشروع کردبه خوندن خطبه عقد.مشغول قرآن خوندن بودم.بارسومي بودکه داشت ميخوند.قرآن روبستم وبوسيدم.کاش مامان وبابام هم بودن.چقددلم.ميخواست الان مامانم پيشم بود.توچشماش خوشحالي روميديدم.چرااينقدزودرفتين اخه؟چرا؟سپهرم که نبود.اونم زدزيرقولش...


romangram.com | @romangram_com