#_نبض_احساس_پارت_351
_اون حالادوست داره.
سپهرباصداي بلندزدزيرخنده وبعدازخنديدن گفت:پس عشقش چي شد؟
_اون پسره هم يه کلاهبردارازآب دراومدوپليسا دنبالشن.سپهر؟نميخواي بياي؟
سپهر:نميدونم امير...
ازجام بلندشدم وليوان روگذاشتم روي صندلي که روش نشسته بودم.رفتم طرف سپهر.دستموگذاشتم روي شونش وگفتم:اصراري نميکنم پسرولي اينوبدون کلي آدم اونجامنتظر برگشتنتن ميدونم خيلي دوسش داري شايدبهتر باشه که بهش فرصت بدي تاجبران کنه وخودش روبهت ثابت کنه واينکه قولايي که به هستي دادي يادت نره.شب جمعه عروسيشه اينم کارتش.اميدوارم بيا ي.
"هستي"
بالاخره او ن شبي که آرزوشوداشتم رسيد.ازصبح بانازنين وبهاراومديم آرا يشگاه مادرجونم بودولي مجبورشدکه زودتربره تالارتاجلوي مهموناباشه.لباسم روپوشيدم وازتو ي آينه نگاهي به خودم انداختم.نازنين وبهارشروع کردن به تعريف کردن ازم چقدتغييرکرده بودم.لباسم ازکرمي يکم کمرنگ تربودوازبالاتايين گيپور سفيدداشت پشتش تانفصه کمرم به صورت هفت بازبود.يقشم به صورت هفت بودودنبالشم زياد.موهامم ازدوطرف يه قسمت کوچيکش بافته شده بود ازپشت سرم بسته شدوبقيه موهامم فرشده بود وسه تاگل کوچيک سفيدکه يه جورايي مثه تا ج بودبالاي قسمتي که بافته شده قرارداشت.آرايشمم ملايم بود.
شاگردآرايشگاه:عروس خانوم آقاداماداومدن.
استر س گرفتم يه دفه.نازنين اومدکنارم.
نازنين:هستي خوبي؟چرارنگت پريده؟
_نميدونم نازنين يهواسترس گرفتم.
نازنين لبخندي زدوگفت:طبيعيه عزيزم منم وقتس اميراومداينجوري استرس گرفتم.
romangram.com | @romangram_com