#_نبض_احساس_پارت_350


سپهر:حالامنوبيخيا ل ازخودت بگو.هنوزعمونشديم؟ازبقيه چخبر؟هستي وسعيدبالاخره ازدواج کردن؟

_هههه نه هنوزولي قراره آخرهمين هفته عروسي بگيرن.

سپهر:چرااينقدطو ل کشيده؟

_بخاطرجنابعالي...

سعيدباانگشت اشارش به خودش اشاره کردوباتعجب گفت:من؟!

_هستي بعدازرفتن توخيلي ناراحت شد.راستش هممون ناراحت بوديم پاشوتويه کفش کرده بودکه تادادا ش سپهرم نيادعروسي نميگيرم.سعيد وخانوادش خيلي ناراحت شدن ولي اين اخرا سعيدعصباني ميشدوهي باهم دعواميگرفتن اخرشم هستي راضي شد ولي هنوزم چشش به دره که توبياي.قولايي که بهش دادي که يادت نرفته؟

سپهر:نه يادم نرفته ولي...

حرفشوقطع کردم وگفتم:سپهروقتش نرسيده که برگردي؟هممون منتظرتيم مخصوصاسايه.

سپهر:هه سايه؟

_اون روزصبح که ازخونه اومدم بيرون وبرات يادداشت نوشته بودم رفته بودم بيمارستان ديدن سايه اخه شب قبلش حالش بهم خوردوبردنش بيمارستان.ازوقتي هم که ازبيمارستان اومدبيرون خونه ي توميمونه که شايد يه روزبياي.سپهراون خيلي پشيمونه واينکه...

سپهر:واينکه چي؟


romangram.com | @romangram_com