#_نبض_احساس_پارت_349
_توکه ميدوني من هرکاري بخوام ميتونم انجام بدم.
سرشوآوردبالاوتوچشمام نگاه کرد.نزديکش شدم.
_دلم يابهتره بگم دلمون برات تنگ شده بي معرفت.
سپهر:منم همينطورپسر
همديگروبرادرانه بغل کرديم.روي صندلي خارج ازتعميرگاه نشستيم وبرام چايي آورد.يه قلوپ ازچاييم روخوردم وروبه سپهرگفتم:خب پسر ميشنوم.
سپهر:چي رو؟
_همه چيو؟!اينکه اين مدت چيکاراکردي؟چي شدشدي تعميرکار؟و....
******
سپهر:چي ميخواي بشنوي امير؟!توکه داري ميبيني زندگيمو.باپولايي که جمع کرده بودم يه تعميرگاهي بازکردم وخواستم اينجازندگي کنم. ازهمتون دورشدم چون به اين دوري نيازداشتم.نيازداشتم که تنهاباشم وفکرکنم.به خودم،زندگيم،اتفاقايي که افتاد.به اين که کي بودم کي شدم اين که چي شدم.توي اين مدت فقط از خدامي خواستم که کاري کنه که فراموشش کنم.کاراشو،حرفاشو ولي نشدنتونستم جوري وارداين لامصب(به قلبش اشاره کرد)شده که هيچ جوره خارج نميشه.(احساس کردم که بغض کرده يه قلوپ ازچاييش روخوردانگارميخواست باهمون چايي بغضش روقورت بده)انگاراين سرنوشت من طلسم شده وقراره تاآخرين نفسم زجربکشم.
_اينجوري نگو پسرمطمئن با ش که همه چي درست ميشه.
romangram.com | @romangram_com