#_نبض_احساس_پارت_348


سپهر:خو ش اومدين بفرمايين مشکلتون چيه؟

حرفي نزدم.چقدردلم برا ش تنگ شده بود.

سپهر:الان کارم تموم ميشه ميام خدمتتون.

بازم چيزي نگفتم ومنتظرموندم.داشتم ازتعميرگاه بيرون رونگاه ميکردم هواابري بود.

سپهر:خب آقادرخدمتم.

پشتم بهش بودودستم توي جيب شلوارم.پاشنه کفشم روچرخوندم وبرگشتم طرفش.داشت دستاي روغنيش روتميزميکرد.

_سلام

سر ش رو باتعجب آوردبالا.

سپهر:امير؟!

_اره بي معرفت خودمم اين بودرسمش؟

سر ش روانداخت پايين وگفت:چجوري پيدام کردي؟!


romangram.com | @romangram_com