#_نبض_احساس_پارت_347

_جدي؟کجا س؟

هادي:توي گرگان يه تعميرگاه بازکرده واونجامشغول به کاره يه شاگردي هم داره به اسم محمد.

_خيلي خب بريم.

هادي:الان آقا؟

پ ن پ فردا._

هادي:ببخشيد آقاقصدجسارت نداشتم ولي اگه الان بريم نصفه شب ميرسيم بهترنيس فرداصبح حرکت کنيم؟

_خيلي خب فرداکله سحرشرکت باش.

هادي:چشم آقا.

بالاخره پيدات کردم پسر.پس رفتي اونجاو موندگارشدي؟بزاربرت گردونم ميدونم باهات چيکارکنم.دوروزبه عروسي ميونده بود.اون روزبااصرارنازنين رفتيم براي خريدکت وشلوار.

صبح روزبعدساعت هفت صبح همراه هادي راهي گرگان شديم.واقعاسپهرراست ميگفت که آب وهواي اينجاواقعاعالي بود.اينجاآدم ميفهميدنفس کشيدن يني چي اين همه مدت مادودميکشيديم نه نفس.به تعميرگاه سپهر رسيديم.روبه هادي گفتم:توهمينجامنتظر بمون تابيام.

هادي:چشم آقا

ازماشين پياده شدم.واردتعميرگاه شدم زيادبزرگ نبوداماکوچيکم نبود.اطراف پرازوسايل تعميربودوزمين هم روغني.يه ماشين پرايدم وسط بود.ازصداي آچارمعلوم بودکه کسي داره زير ش کارميکنه.خواستم سرفه اي کنم که صداي خودش اومد.

romangram.com | @romangram_com