#_نبض_احساس_پارت_336


چاقوي تيزي رودرآورده بودوبه طرف من گرفته بود.به صورت ضربدري توي هواخط مينداخت.

مرد:بياجلو...

کمي اينجوري گذشت تااينکه باپازدم توي دستش چاقوازدستش افتاد.اومدطرفم زدم.توي شکمش دوباربلندشداين باراون شروع کردبه زدن من.دهنم پرخون شده بودوازدماغمم خون ميومد.همينجورباهم درگيربوديم که پليسا رسيدن.مردروي من بودوداشت مشت ميزدوفحش ميداد.توان وانرژيم روازدست داده بودم ونميتونستم ازخودم دفاع کنم.

_دستا بالا پليس...

باديدن پليس دست اززدن برداشت ودستاشوبردبالا.پليسااومدن طرفش وبهش دستبندزدن وبردن.روي زمين پخش شده بودم.

بچه هادورم جمع شدن.

مهدي:عموخوبي؟

_خوبم عموجون نگران نباشين.

تموم بدنم دردميکرد.به سختي ازجام بلندشدم ورفتم طرف پسري که کتک خورده بودازروي زمين بلندش کردم.تموم تن وبدنش کبودوخوني شده بود.

_پاشوعمو...پاشوقربونت برم...

بغلم کرد وباگريه ميگفت:عمواگه تونبودي اون منوميکشت...


romangram.com | @romangram_com