#_نبض_احساس_پارت_335

مهدي:باشه عمو...

مهدي روهمون جاي قبلس پياده کردم وخودم يه جاي غيرقابل ديدمنتظرشون موندم.را س ساعت يک ظهريه ون اومددنبال بچه ها وهمه روسوارکرد.تعقيبشون کردم.يه جاي خيلي پرت جلوي يه خونه قديمي پياده شدن.وقتي همشون رفتن داخل منم ازماشين پياده شدم رفتم جلوي درخونه.اطراف خونه زميم خالي بود يني مگسم پرنميزد.صداي مردميومدکه ازبچه ها پولاشون روميگرفت.مثه اينکه ازهمشون راضي بوده.زنگ زدم به پليس وماجراروگفتم وادرسم دادم.منتظرپليسابودم.تااينکه صداي دادمردبلندشد.

مرد:خودت ميدوني که سزاي کسي که کارشوخوب انجام نميده چيه؟

پسر:آقاتوروخدااين دفه.ببخشيد قول ميدم ديگه تکرارنشه.رئيس توروخدانزن...

مثه اينکه طبق گفته مهدي باکمربندافتاده بودبه جونش ولي من به مهدي گفته بودم که...صداي دادوناله هاوگريه هاي پسره بچه گوش فلک روهم کرکرده بود.طاقت نيوردم وباپالگدي به درزدم ودرطاق به طاق بازشد.

مردکه دستي که توش کمربندبودروبالابرده بودتاضربه بعدي روبزنه نگاهي به من کردوگفت:توديگه کي هسي؟کي گفت بياي خونه من؟

_آشغال عوضي زورت به يه بچه رسيده.

مرد:به توچه پسرخودمه هروقت دلم بخوادادبش ميکنم.

بيشترازقبل عصباني شده بودم رفتم طرفش ويقش روگرفتم.

_که پسرته...پس منم الان توروادب ميکنم.

اولين مشت ازطرف من بودکه به دماغش خورد.کمي اونورترپرتاب شدازجاش بلندشدودستي به بينيش کشيد.داشت خون ميومد.انگاري اونم عصباني شده بود.اومدطرفم باهم درگيرشديم من ميزدم اون ميزد.باسرزدم توي چشش ازم دورشد.کمي ازدردبه خودش پيچيد.پس اين پليساکجاموندن؟

مهدي:عمومواظب باش...

romangram.com | @romangram_com