#_نبض_احساس_پارت_334


مهدي:اونشب که اومدين پيش ماروزبعدش چندنفراومدن وماروازاونجابيرون کردن.همه بچه هاتقصيرشماميدونستن ولي من بهشون گفتم که مطمئنم که کارشمانبوده.دوسه روزي توي خيابونابوديم تااينکه يه نفري به اسم اصغرکه بهمون ميگفت بهش بگيم رئيس ماروبردخونه خودش.به غيرازماکلي بچه ديگه هم اونجابود.بهمون جاوغذاميدادولي درعوض ازمون ميخواست که براش کارکنيم اگرم براش پول نميبرديم باکمربندسياه وکبودمون ميکردوبعدش مينداخت توي انباري دوسه روزي اونجاميمونديم تاشايدازگشنگي وتشنگي بميريم.واسه همين بچه هاازش خيلي ميترسيدن.

_چرافرارنميکنين؟يابه پليس نميگين؟

مهدي:فرارکنيم وکجابريم؟

_خيلي خب من حلش ميکنم

مهدي:نه عموخواهش ميکنم کاري نکن اگه بفهمه منوميزنه.

_ببين عموجون نميزارم بلايي سرتون بياد.فقظ توبه هيچ کس نگو که منوديدي من قول ميدم که امروزازاون آدم نجاتتون بدم وببرمتون يه جاي خوب.باشه؟

مهدي:باشه.

دست کردم توي جيبم وچنداسکناس ده تومني درآوردم وگرفتم طرف مهدي.

_بياايناروبگيروبهش بگوکه يکي همه فالهاتوخريده اگه دوستاتم پول کم داشتن بهشون بده نزارامشب کسي کتک بخوره فالهاتم بده من.

مهدي پولهاروگرفت وفالهارودادبه من.

_مهدي من دنبالتونم ولي اصلابه پشت سرت نگاه نکن اگه.لوبريم همه چي خراب ميشه.


romangram.com | @romangram_com