#_نبض_احساس_پارت_337

_هيييش آروم باش نترس ديگه هيچ کاري نميتونه بکنه...

پليس:آقاي پارسا؟

پسربچه روازخودم جداکردم وبه سختي وبادردازجام بلندشدم.

_بله جناب سرگرد؟

پليس:ازلطفي که درحقمون کردين واقعاممنونيم مامدتها س که دنبالش بوديم ولي هرسري بايه اسم وشخص ديگه تونسته بودازمون فرارکنه.

_خواهش ميکنم مهم اينه که اين بچه ها آزادشدن.

پليس:بله همينطوره شماحالتون خوبه ميخواين بريم بيمارستان؟

_نه نه من خوبم...

پليس:اين بچه هاهم بايدبامابيان.

پسربچه دستمومحکم گرفت وگفت:عمونزارماروببرن.

پليس:جاي بدي نميريم عموجون.

مهدي:عمراميرنزارماروببرن.

romangram.com | @romangram_com