#_نبض_احساس_پارت_327
_سلام خوش اومدي امير.
اومدن داخل وبراشون قهوه ريختم.
_بفرمايين
اميرونازنين:دستت دردنکنه...
_نوش جونتون...
نازنين:خب چخبرعزيزم؟ کم پيداشدي بيمعرفت
_هستم ديگه شرمنده حالم خوب نبودزياد.
اميرکه قهوش روتموم کرده بودگفت:نازنينم من ميرم هروقت خواسي بياي يه زنگ به من بزن.
نازنين:باش عزيزدلم
اميرازپيشوني نازنين بوسيد.چقدبهشون حسوديم ميشد.عشقشون چقدپاک بود.
_مواظب خودت باش نفسم.
نازنين:توهم همينطورعشقم
romangram.com | @romangram_com