#_نبض_احساس_پارت_326


_سپههههههر....

ازخواب پريدم صبح شده بود.خيس از عرق شده بودم.ازاتاق اومدم بيرون ورفتم آشپزخونه يه ليوان آب سردخوردم.دوباره يادخوابم افتادم.من دلش روبدشکونده بودم.يادحرفايي که بهش زدم ميفتم دلم ميخوادزمين بازشه ومن برم توش.ولي اگه تاآخر عمرمم لازم باشه صبرميکنم تامنوببخشه.واسه اينکه منوببخشه هرکاري ميکنم.

ازاون روزبه بعدمن توي همون خونه موندم چشام به دروگوشام به تلفن که شايدخبري ازش بشه.هيچ وقت مثه الان نبودش روحس نميکردم فک نميکردم نقشش اينقدتوي زندگيم پررنگ باشه.من خودمواونقدري درگيرمال واموال ورايان کرده بودم که فک نميکردم سپهر بزرگترين جاروتوي زندگيم داره.رايان هم بعداون اتفاق فرارکرد.کلي دخترساده مثه من روبه بازي گرفته بودوميخواسته کلاه برداري کنه که هممون ازش شکايت کرديم وپليس هم دنبالشه.يه ساعتي ميشدکه ازمطب برگشته بودم وداشتم مجله ميخوندم وقهوه ميخوردم.زمستونم اومده بودوهواروبه سردي ميرفت.

زنگ خونه اومدبه اميداينکه سپهره بادورفتم طرف در.دروبازکردم.

نازنين:سلاااااام مهمون نميخواي؟

_سلام خوش اومدين بياين تو.

نازنين:مثه اينکه خوشحال نشدي ازاومدنمون.

بغلش کردم وگفتم:اين چه حرفيه ديوونه بياتو.

امير:نازنين خانوم ميخواي تاشب بشيني اينجا.

نازنين:خيلي خب بابابياتو.

امير:سلام سلام


romangram.com | @romangram_com