#_نبض_احساس_پارت_323
همه برگشتن طرف من.اشکام باشدت بيشتري خارج ميشدن.
نازنين وهستي اومدن طرفم.
نازنين:بيدارشدي عزيزم؟خوبي؟
هستي:دخترتوکه نگرانمون کردي .
توجهي به حرفاشرن نکردم.به اميرنگاه کردم که باغمي که توي چشماش بودداشت منونگاه ميکرد.بغضموقورت دادم وگفتم:دروغه...مگه نه؟سپهرنرفته مگه نه؟
اميرسرشوانداخت پايين وحرفي نزدنازنين ازدستم گرفت وسعي داشت منوببره داخل اتاق.
نازنين:سايه بيابريم تواتاق تذبايداستراحت کني.
_من خوبم.ميخوام برم ازاينجا
نازنين:دکتربيادمعاينت کنه بعداگه مرخصت کردميريم.
ديگه حرفي نزدم نگام افتادبه باباکه باناراحتي نگام ميکرد.توان نگاه کردن توچشماش رونداشتم ازش خجالت ميکشيدم.سرموانداختم پايين ومشغول گريه کردن شدم.دلم ميخواست زمين بازشه ومن برم توش.چرااينقدساده بودم؟وااااي حرفايي که به سپهر زده بودم چي؟هيچي نگفت ورفت.اون دوسم داشته وحرفي نزد.اين همه مدت بخاطراينکه دوسم داشته کنارم بوده نه بخاطر...چشاي مهربونش...خنده هاش...مهربونياش همه وهمه اومدجلوي چشام.روزايي که باهم گذرونديم مثه يه فيلم ازجلوچشام ردشدن.بعدمعاينه دکترمرخص شدم.توي ماشين اميرنشسته بوديم وداشت ميرفت سمت خونمون.
_اميرلطفامنوببر خونه سپهر
عمو:اونجاچرا؟
romangram.com | @romangram_com