#_نبض_احساس_پارت_322
فراموشت نخواهم کردداداش.تاابدبرادرم ميموني.حتي اگه يه ثانيه ازعمرم هم مونده باشه اون يه ثانيه هم منتظربرگشتنت ميمونم.رفتن توي اتاقش کمدش خالي بود.دوتاقاب عکسي هم که توي يکيش عکس سايه واون يکي عکس دسته جمعيمون بودهم خالي بود.
نبودش جاي خاليش ازهمين الان حس ميشد.خونه رومرت ب کردم.اين خونه تااومدن سپهرهمينجوري ميمونه.رفتم بيمارستان.هواهم مثه دل من ابري بود.هستي وسعيدونازنين وعموبودن.باصداي آرومي سلام کردم.جواب سلامم رودادن.
نازنين:چه زوداومدي اميرقراربودبري پيش سپهر.
_رفتم ولي...
هستي:ولي چي؟
سعيد:د امير حرف بزن داري نگرانمون ميکني.
عمو:امير؟پسرم؟
نامه سپهروگرفتم طرفشون.هستي زودترازبقيه ازدستم گرفت.باصداي بلندمشغول خوندنش شد.
"سايه"
چشماموبازکردم همه اتفاقات ديشب يادم اومد.کاش بيدارنميشدم...کاش...سپهر...چقددلش روشکونده بودم.اون حق داشت حرفايي که زده بوددرست بودولي من...من...اشکام سرازيرشدن.ازجام بلندشدم کسي توي اتاق نبود.سرم روازدستم درآوردم.صداي بقيه ازپشت پرميومد.آروم دروبازکردم پشت همشون به من بود.هستي داشت يه چيزي ميخوند.کمي که بيشتردقت کردم فهميدم نامه سپهره.نه...نه...سپهررفته بود؟نه...اون نبايد ميرفت...
امير:سايه؟
romangram.com | @romangram_com